هانری نهرینی: نگاهی به منتخبین اسکار 2018

<><><>

نودمین دوره مراسم اهدای جوایز اسکار در روز چهارم مارچ 2018 برای بار دوم با حضور “جیمی کمل” کمدین مشهور شبکه تلویزیونی ABC ، در لس‌آنجلس برگزار می‌شود.

شاید بتوان گفت که امسال فیلمها در کل فاقد آن جایگاه ارزنده اسکار هستند. از میان 9 فیلم منتخب شاید بتوان فقط فیلم “دانکرک Dunkirk” از کریستوفر نولان را با فیلمبرداری اعجاز آمیزش و پیام ضد جنگ فیلم بهترین به حساب آورد ولی هالیوود مانند سیاست عمل می‌کند و لابی ها و تبلیغات تهیه کننده فیلمها تاثیر به سزایی در رای نهایی بیش از سه هزار عضو آکادمی خواهد داشت.

9 فیلم “شکل آب (Shape of Water) “، “پست(The Post) ” ,” رشته خیال (Phantom Thread) ، ” “شکل آب (Shape of Water) “، “دانکرک (Dunkirk)”، “برو بیرون (Get Out)”، “خانم پرنده (Lady Bird) “، “تاریکترین ساعت (The Darkest Hour) ” ، ” سه تابلو بیرون ابینگ میزوری (3 Billboards Outside Abing Missouri ” و “مرا با نامت صدا بزن (Call me by your name)” کاندید های امسال برای بهترین فیلمها هستند.

نمائی از 9 فیلم برگزیده امسال

فیلم “نقش آب” ساخته “گیرمو دل تورو” بیشترین تعداد نامزدی را در۱۳ رشته از جمله بهترین فیلم و کارگردانی را در دست دارد. بعد از “نقش آب” فیلم‌های “دانکرک” و “سه بیلبورد بیرون ابینگ میزوری” به ترتیب با هشت و هفت نامزدی در رده‌های بعدی قرار دارند. فیلم‌های” تیره‌ترین ساعت” با شش نامزدی و “لیدی برد” و “بلیدرانر ۲۰۴۹” هر کدام با نامزدی در پنج رشته در رتبه‌های بعدی هستند.

پنج کارگردان بهتر امسال

“گرتا گرویگ” کارگردان فیلم “لیدی برد”، یکی از پدیده‌های مطرح امسال و تنها زن در رشته بهترین کارگردانی با مردان مشهوری مثل کریستوفر نولان (دانکرک) و گیرمو دل‌تورو (نقش آب) و پل تامس اندرسن (رشته خیال) و جوردن پیل (برو بیرون) رقابت خواهد کرد. او همچنین کاندید بهترین فیلمنامه برای “لیدی برد” نیز هست. “گرتا گرویگ” اهل ساکرامنتو است و قسمت عمده ای از فیلمش Lady Bird در ساکرامنتو فیلمبرداری شده است. ظاهرا این فیلم نمانگر قسمتی از خاطرات خود او در زمان اقامتش در ساکرامنتو می‌باشد. گرتا گرویگ دختر جوان و با استعدادی است که تا بحال در بسیاری از فیلمهای سینمای مستقل بعنوان بازیگر، نویسنده فیلمنامه و سناریوی فیلم شرکت داشته است و این اولین تجربه کارگردانی اوست که او را کاندید اسکار امسال کرده است.

گرتا کرویک کارگردان لیدی برد از ساکرامنتو

گری اولدمن، برنده جایزه گلدن گلوب برای بازی در نقش وینستون چرچیل در فیلم “تیره‌ترین ساعت” (Darkest Hour)، برای بردن اولین اسکار خود با ستارگانی مانند دنیل دی لوییس (Phantom Thread)، برنده سه اسکار و همین طور دنزل واشنگتن با دو اسکار رقابت خواهد کرد. دو هنرپیشه جوان از سینمای مستقل “تیموتی کالامت” برای بازی در “مرا با نامت صدا بزن” و “دانیل کالویا” برای بازی در “برو بیرون” نامشان در میان کاندید ها بچشم میخورد

برگزیدگان نقش اول مرد

فرانسیس مک‌دورمند که برای بازی در فیلم فارگو یکبار اسکار را برده است و امسال برای بازی در فیلم “سه بیلبورد..” برنده گلدن گلوب شده است، شانس اول را برای اسکار بهترین بازیگر زن نقش اول در مقابل ملکه بازیگری، مریل استریپ برای بازی در فیلم اسپیلبرگ The Post را دارد. مریل استریپ 69 ساله دارای رکورد انتخاب برای اسکار (21 بار) و برای گلدن گلوب (31 بار) می‌ باشد که سه بار هم تا بحال موفق به بردن اسکار برای فیلمهای “کرامر علیه کرامر” در1979، “انتخاب سوفی” در 1982 و “زن آهنین” در 2011 شده است. در کنار این دو تن، سلی هاکینز برای Shape of Water، مارگو رابی برای I, Tonya، و سیرشا رونان ستاره جوان فیلم Lady Bird از جمله نامزدهای بهترین بازیگر اصلی زن هستند.

برگزیدگان نقش اول زن

“سم راکول” هنرپیشه توانای سینمای آمریکا که تابحال استعداد خود را در نقشهای بسیار متفاوتی از بیمار روانی تا قاتل حرفه ای و بازی در کمدی های متفاوت بنمایش گذاشته است امسال شانس اول بهترین بازیگر نقش مکمل مرد در کنار وودی هارلسون برای بازی در فیلم “سه بیلبورد…” می‌باشد. در کنار این دو نام “ویلیم دافو” برای “پروژه فلوریدا” و “ریچارد جنکینز” برای “نقش آب” و”کریستوفر پلامر” برای “تمام پولهای جهان” نیز دیده میشود.

برگزیدگان نقش مکمل مرد

از دیگر اتفاقات این دوره اسکار اینکه در دو فیلم “من تانیا” و “لیدی برد” هنرپیشه های نقش اول و دوم هردو کاندید اسکارند و از قضا هر دو زوج در نقش دو مادر و دختر در دو داستان کاملا متفاوت ظاهر میشوند. “آلیسون جینی” که برای بازی در نقش مادر “تانیا هاردینگ” اسکیت باز جنجالی و شهیر آمریکا در فیلم “من، تانیا” موفق به دریافت گلدن گلوب امسال شده است بالاترین شانس اسکار این رشته را کنار”لوری متکالف” برای بازی در Lady Bird را دارند. نامزدهای دیگر نقش مکمل زن امسال عبارتند از “مری جی بلیج” برای فیلم Mudbond، “لسلی منویل” برای بازی در Phantom Thread، و “اکتاویا اسپنسر” برای بازی در Shape of Water هستند.

برگزیدگان نقش مکمل زن

مری جی بلایج، خواننده سرشناس موسیقی آر‌اند ‌بی، نخستین کسی در تاریخ جوایز اسکار است که در یک سال برای “فیلم گل‌گرفته (Mudbound )” در قسمت بهترین ترانه اوریجینال و بهترین بازیگر نقش مکمل زن نامزد اسکار شده است.

از شگفتی های اسکار بازهم این که فیلم “سه بیلبورد..” که در هشت رشته کاندید اسکار شده است، نام کارگردانش “مارتین مک‌دونا” در میان نامزدهای بهترین کارگردانی نیست. وجیمز فرانکو که با ساخت فیلم Disaster Artist و بازی در آن جوایز قابل توجهی گرفته بود از جمله ناکام‌های اسکار امسال نیز بشمار میرود.                                                                                                                 از دیگر شگفتی های امسال انتخاب اولین زن فیلمبردار در میان بهترین های این رشته است. “راشل موریسن” فیلمبرداری فیلم Mudbondرا بعده داشته است. که باید با فیلمبرداران فیلمهای “دانکرک”، “نقش آب”، “تیره ترین ساعات”، “بلید رانر2049” رقابت کند.

در رشته فیلم‌های خارجی یا غیر انگلیسی زبان نام فیلم‌هایی از شیلی “A Fantastic Woman” ، لبنان “The Insult” ، روسیه “Loveless” ، مجارستان ““On Body and Soul و سوئد “The Square” دیده می‌شود. فیلم The Squar از سوئد یکی از شانس‌های دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی امسال خواهد بود.

سال گذشته اصغر فرهادی با فیلم فروشنده موفق به دریافت دومین اسکار خود شد که باعث خوشحال بسیاری از سینما دوستان و سرفرازی بسیاری از ایرانیان در داخل و خارج از ایران شد. و در کنار آن باعث غضب و ناراحتی سیاسیون حرفه ای خارج از ایران نیز شد، مخصوصا وقتی که فرهادی به اعتراض به قانون منع ویزای ترامپ برای مردم ایران و چند کشور مسلمان دیگر از حضور در مراسم خوداری کرد، موج ناسزا و توهین از عاشقان و شیفتگان نژادپرست کاخ سفید بود که نثار اصغر فرهادی شد و همه این جمعاعت ناگهان مفسر سینمائی شدند و فیلم او را فاقد ارزش اسکار دانستند و کلا اسکار را جریانی سیاسی که با سیاست روز جلو میرود تفسیر کردند. امیدواریم که این متخصصان عرصه سینما و سیاست امسال نیز سیاست آکادمی اسکار را در اهادی جوایزش به فیلمهای غیر انگلیسی زبان با توجه به سیاست های جاری هالیوود، برای همگان تفسیر کنند تا جماعتی را از خواب غفلت بدرآوردند.

انوشه انصاری و فیروز نادری نمایندگان اصغرفرهادی در اسکار 2017

امسال نیز فیلم ضعیف “نفس” از ایران برای رقابت در رشته بهترین فیلم خارجی به اسکار فرستاده شده بود که در مرحله معرفی لیست اولیه نامزدها حذف شد و ایران فاقد نماینده در اسکار امسال بود.

در زیر به تشریح و نقد چند فیلم معتبر از 9 فیلم انتخابی اسکار 2018 خواهیم پرداخت.

فرم آب The Shape Of Water

فرم آب ، فیلمی در سبک عاشقانه، ماجرایی و هیجانی به کارگردانی “گیرمو دل تورو” اسپانیائی است. این فیلم توانست در هفتاد و چهارمین جشنواره فیلم ونیز جایزه شیر طلایی را از آن خود کند. گیرمو دل تورو علاوه بر کارگردانی و تهیه‌کنندگی فیلم شکل آب، در کنار ونسا تیلور وظیفه نویسندگی فیلمنامه اصلی این پروژه را هم بر عهده داشته است. گیرمو دل تورو به‌عنوان یک نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان بااستعداد و حرفه‌ای در کارنامه بلند بالای خود آثار خیلی زیادی را لیست کرده است که در میان آن‌ها می‌توان به کارگردانی، نویسندگی و تهیه کنندگی فیلم  Crimson Peak( قلعه‌ای به رنگ خون) و فیلم Pacific Rim(حاشیه اقیانوس آرام) و فیلم بسیار زیبا و برنده اسکار Pan’s Labyrinth (هزارتوی پن) اشاره کرد. علاوه بر این پروژه‌ها او چند کار بسیار معروف و محبوب دارد که با آنها بیشتر بر سر زبان‌ها افتاده و سینما دوستان دل تورو را بیشتر با این آثار می‌شناسند. این آثار عبارتند از کارگردانی و نویسندگی فیلم Hellboy II: The Golden Army و نویسندگی فیلمنامه سری فیلم های  The Hobbit.

در “فرم آب” بازیگران و هنرمندان بااستعداد و محبوبی همچون سالی هاوکینز(کاندید اسکار نقش اول زن) در نقش الیسا اسپوسیتو، مایکل شنون در نقش سرهنگ ریچارد استرایکلند ، ریچارد جنکینز(کاندید اسکار نقش مکمل مرد) در نقش جایلز دوست و همسایه الیسا، اکتاویا اسپنسر (کاندید اسکار برای نقش مکمل زن) در نقش زلدا فولر، داگ جونز در نقش انسان دو زیست یا همان فیش من و مایکل استولبارگ در نقش دکتر رابرت هافستتلر و چند تن دیگر حضور داشته و به ایفای نقش پرداخته‌اند.

داستان فیلم The Shape of Water در زمان جنگ سرد و حدود سال ۱۹۶۳ رخ می‌دهد. الیسا اسپوسیتو (با بازی سالی هاوکینز) بعنوان یک نظافتچی در یک آزمایشگاه دولتی مخفی و سری که دارای شرایط امنیتی خیلی بالایی است کار می‌کند. او به‌تنهایی زندگی روزمره و فوق‌العاده ساکت و منزوی‌ خود را پیش می‌برد؛ بدون اینکه اتفاق خاصی در زندگی او رخ دهد. اما شرایط به همین منوال نمی‌ماند و زمانی که او و دوست‌ همکارش لدا فولر (با بازی اکتاویا اسپنسر) از وجود یک موجود آزمایشگاهی که باید در آب زیست کند و فوق العاده سری است مطلع می‌شوند، زندگی هر دوی آنها به طور محسوسی تغییر می‌کند واز این ببعد با نوعی داستان عشقی با پس زمینه ای پلیسی روبرو خواهیم بود. فیلم The Shape of Water عمدتا درباره یک موجود آبزی و در واقع دو زیست بوده و پر از موارد و عناصر نوستالژیکی است که با زیبائی تمام در کنار هم چیده شده است. این فیلم علاوه بر سبک وداستان عاشقانه دارای ترکیبی از سبک‌های مختلف فیلم‌سازی مثل آثارهیجانی (Suspense)علمی-تخیلی، و حتی تا حدی کمدی تاریک Dark Comedy و البته کارهای کلاسیک می‌باشد. علاقه خاص گیرمو دل تورو به این ژانرها و به طور کلی کششی که در اینگونه فیلم‌ها است، باعث شده که او از راه‌های کاملا مشخص و جذاب و در برخی اوقات روش‌های نامشخص، این سبک ها را در جدیدترین فیلم خود بیازماید.

« شکل آب » داستان ساده دل بستن دو موجود متفاوت به یکدیگر است. داستانی که در سالهای اخیر بارها و بارها توسط فیلمسازان مختلف در شکل و شمایل متفاوت به تصویر کشیده شده است. گاهی این ارتباط بین یک کودک و آدم آهنی برقرار شده و گاهی میان انسان و عروسک و در موارد مشهورتر ، عشق بانویی زیبا به دیوی زشت مطرح گردیده است. اثر جدید دل تورو نیز در همین مسیر گام بر می دارد و قصد دارد تا عاشقانه ای عجیب را روایت کند. عاشقانه ای که وی به خوبی توانسته گوشه ها و قسمتهای گوناگون آن را با زیبائی خاصی در کنار هم بچیند تا اثری یکدست و خلق شود.

« شکل آب » دو شخصیت خلق می کند که در نقطه کاملاً متفاوت از یکدیگر به سر می برند. یکی از آنان موجود ناشناخته ای است که برای مقاصد شوم در آن آزمایشگاه قرار گرفته و در طرف دیگر بانویی که فاقد قدرت گفتاری است. فصل مشترک این دو سکوت طولانی و نگاه های خیره ای است که اگرچه کلام عاشقانه ای در خود ندارد و کاملاً صامت است، اما همین وضعیت فرصت مغتنمی در اختیارشان قرار داده که با نگاه و اعمالشان، ارتباطی عمقی اما جذاب را تجربه نمایند. نوعی ازارتباط که از طریق سکوت و درک تفاوت ها سرچشمه می گیرد ونقطه مشترکی جز تنهائی با یکدیگر ندارند. الطاف زن لال به مرد آزمایشگاهی زنده درآب، بیشتر به رسیدگی مادرانه از جنین شناور در آب رحم اوست. و نتیجه هم ایجاد ارتباطی ذاتی و عاشقانه از نوع ارتباط بشر و خالق اش (مادر) است که در مرد ازمایشگاهی بروز می‌کند. فیلم بخوبی براین موضوع تاکید می‌کند که موجود آزمایشگاهی زنده در آب همانند نوزاد در رحم مادر، در آینده در مقابل رفتار های متفاوت عکس العملی یکسان خواهند داشت. اگر با او با عشق و ملاطفت رفتار شود موجودی متفاوت با آنی خواهد شد که با خشونت و بد رفتاری با او برخورد شود و بسیاری از معضلات جامعه امروز و دیروز بشری به همین رفتار ناهنجار والدین در دوران بارداری و اثرات ناشی از آن در آینده فرزندانشان بستگی داشته و دارد.

الیسا موجود عجیب و ناشناس را برخلاف ظاهر ترسناکش ، موجودی لطیف در می یابد که دارای احساس و قدرت درک عشق است. موجودی که البته مانند خود الیسا، دردهای بزرگی را از گذشته همراه خود دارد و به نظر می رسد قوانین ظالمانه دنیای آدمهای بی رحم او را آزرده خاطر کرده. انسانهایی که دل تورو در فیلم آنان را برآمده از فضای سراسر خشم دوران جنگ سرد معرفی کرده. بستری که هوشمندانه انتخاب شده چراکه در این دوران هرآنچه که با خشونت گره خورده بود را می شد یافت اما عنصر گمشده دورانِ مذکور، عشق و گرمایی بود که کمتر درباره آن گفته و شنیده می شد.

دل تورو موسیقی خیره‌کننده‌ سینوفیلیا را در اثر خود بخوبی بکار برده است و در صحنه‌های مختلف فیلم آن را پخش کرده و به طرز بسیار زیبائی از طریق آن صحنه‌های سیاه و سفید موزیکال و فانتزی اثر برای بیننده بیان می‌کند. نمایش دادن جزئیات پر از غم و اندوه دوران جنگ سرد آمریکا و موسیقی فوق‌العاده زیبا و غم‌انگیزی که الکساندر دسپلا برای این فیلم عاشقانه تنظیم کرده، از جمله موارد نیروی محرک واقعی این فیلم محسوب می‌شود.

The Shape of Water در سیزده رشته کاندید اسکار شده که مقام اول را در بین همه فیلمها دارد وشانش دریافت بیشترین اسکار را نسبت به رقیبان خود دارد.

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری (Three Billboards Outside Ebbing, Missouri)

مارتین مک دونا از جمله کارگردانانی است که وسواس بسیار زیادی برای خلق یک اثر دارد و همین حساسیت فراوان باعث شده تا طی یک دهه گذشته او تنها 3 فیلم را روانه سینما کند. نخستین فیلم او به نام « در بروژ » موفق ترین اثر او تا به امروز بوده است که نخستین بار در سال 2008 نام او را بر سر زبانها انداخت و همچنین نامزدی اسکار بهترین فیلمنامه را برای او به ارمغان آورد. وی پس از 4 سال ، “هفت روانی” را ساخت که کمدی تاریکی بود که علی رغم ستایش منتقدان نتوانست موفقیت های “در بروژ” را تکرار نماید اما با اینحال آن فیلم یکی از بهترین های سال 2012 به شمار می رود. حال مک دونا پس از 5 سال، با سومین ساخته خود به نام « سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری » به سینما بازگشته است.

میلدرد ( فرانسیس مک دورمند ) مادر تنهایی است که در یک شهر کوچک با فقدان بزرگ قتل دخترش زندگی می کند. دخترِ میلدرد ماه ها پیش پس از اینکه مورد آزار و اذیت وتجاوز قرار گرفته، کشته شد و از آن پس، او منتظر یافتن قاتل و محاکمه وی توسط پلیس است. اما این انتظار به نظر می رسد که هرگز پایانی نداشته  باشد چراکه رئیس پلیس شهر ( وودی هارلسون ) تابحال نتوانسته ردپایی از قاتل بیابد و ظاهراً خیلی هم رغبتی به انجام چنین کاری ندارد. سهل انگاری پلیس باعث می شود تا میلدرد شخصاً وارد عمل شده و اقداماتی انجام دهد که پلیس را وادار به واکنش کرده و وقایع آتی داستان فیلم را رقم می‌زنند.

“سه بیلبورد…” یک اثر پر رنگ و جسورانه است که به خوبی پرداخت و نوشته شده است. کارناوالی خشونت‌بار از زندگی در یک شهر کوچک آمریکایی.است با این حال، یک قلب بزرگ تپنده و حتی دلسوز وتا حدی ناخوشایند برای ساکنان پر سروصدای شهر دارد. قدرت فیلم در بدنبال کشیدن تماشگر بیشتر مدیون بازی‌های درخشان و فیلم‌نامه‌ای خوش قریحه فیلم است.

در زمانه ای که به یاری دانلد ترامپ سفیدان متعصب و نژادپرست امریکا از لاک چندین دهه ای خورد بیرون زده اند فیلم “سه بیلبورد…” نگاهی انتقادی و تاثیر گذار براین جریان دارد و سعی دارد با تعلیم و ملاطف روح سرکش و عصبانی این متعصبین را آرام و تا اندازه ای معقول نماید. مک ‌دونا نمائی بسیار خشن و تاثیر گذاراز وضع موجود با زبانی از کمدی تاریک ارائه می‌دهد که به لطف بازی بسیار عالی “سم راکول” و تا اندازه ای هم “فرانسیس مک ‌دورماند” سعی دارد پاسخی عاطفی که بسیار به دور از واقعیات موجود جامعه امروز آمریکاست را به این مشگل اساسی جامعه بدهد. “سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” می تواند یک مثال ارزشمند و ایده آل از روایت قصه، خلق شخصیت، بکارگیری مضامین کمدی تاریک و البته به سرانجام رساندن داستان باشد. اثر جدید مک دونا روایتگر داستان رنج، خشم، انتقام ، امید و عشق است؛ مانند آنچه که در زندگی روزمره مان با آن مواجه هستیم.

شخصیت میلدرد با بازی فرانسیس مک دورمن به عنوان قهرمان اصلی داستان، در دقایق ابتدایی فیلم نه نشانی از جنون دارد و نه ویژگی که او را از دیگر شهروندان شهر متمایز می‌نماید. اما صبوری او بزودی رنگ می بازد و خشونتی که از حس انتقام سرچشمه می گیرد، باعث می شود که او ابتدا به سراغ بیلبوردها رفته و پیام عمومی منتشر نماید و سپس با خشونت به سراغ افراد مرتبط با این پرونده برود. او حال خشونتی عجیب را در خود پرورش داده که بطور طبیعی در وجودش نیست اما فقدان فرزند، می تواند از هر مادری یک ماشین خشونت غیرقابل کنترل بسازد. مارتین مک دونا همین کار را با فیلم قبلی خود “هفت روانی” کرده است که در آن هم “سم راکول” بازی بسیار زیبا و بیادماندنی را ارائه کرده بود. ولی در “هفت روانی” تغییر شخصیت ها از آدم های معمولی و حتی کمیک به یک جنایتکار بی رحم از چاشنی زیاد سینمای کمدی برخوردار بود در حالی که در “سه بیلبورد….” با وجود حضور چاشنی کمدی عنصر درام فیلم بسیار قوی تر و غالب است.

بی شک “سم راکول” برای اجرای نقش پلیس متعصب و نژادپرستی که در انتها تغییرپذیر شده برنده اسکار امسال خواهد بود ولی فرانسیس مک دومند باید از سد ملکه بازیگری هالیوود “مریل استریپ” عبور کند که کاری بغایت مشگل در پیش خواهد داشت.

“سه بیلبورد…” در هفت رشته بهترین فیلم، نقش اول زن (فرانسیس مک‌دورمند)، نقش مکمل مرد (سم راکول)، نقش مکمل مرد (وودی هرلسون}، فیلمنامه، تدوین و موسیقی متن فیلم کاندید اسکار شده است و از عجایب اسکار امسال یکی اینست که کارگردان فیلم جزو پنج کارگردان خوب سال نیست و فیلمش در هفت رشته میتواند اول باشد.

 

 

پست The Post

آخرین اثر استیون اسپسلبرگ “پست” قبل از آنکه بر واقعیات امروز آمریکا متمرکز باشد، قصد ارائه یک بیانیه اجتماعی مهم درباره ارزش های آزادی را دارد. خواستار ارسال پیامی ایست ارزشمند و با مهارت اسپیلبرگ در ساخت فیلم های تجاری و در اختیار داشتن بهترین آهنگساز و فیلمبردار و اینبار دو هنرپیشه بسیار مقتدر، باید براحتی این شکل بگیرد و تاثیر عمیق بر مخاطبش بگذارد و او را به اندیشه وا دارد. اما ظاهرا اینگونه از آب در نیامده و این بار اسپیلبرگ با در اختیار داشتن تمامی این عوامل به اندازه گذشته موفق نیست و فیلم او و داستان واقعی دهه 1970 آمریکا تا حدی کیفیت خود را از دست داده و حتی به چندگانگی دچار می‌شود.

داستان فیلم مربوط به روزنامه واشنگتن پست و پرده برداری از گزارشات محرمانه سران ارتش و CIA طی 4 دهه جنگ ویتنام به رئیس جمهور های مختلف آمریکاست. گزارشاتی که از زمان ترومن تا نیکسون یکسره حکایت از عدم موفقیت آمریکا در جنگ و پیس بینی شکست قطعی ارتش آمریکا در ویتنام را دارد و حاکی از پیشنهاد های سران ارتش برای خاتمه جنگ و خروج آمریکا از منطقه به تمام روسای جمهور امریکاست. ولی در عمل روسای جمهور آمریکا از دموکرات و جمهوریخواه به این گزارش ها وقعی نمی‌نهند و مانع انتشار عمومی آن و دسترسی مردم به آن می‌شوند و سر انجام دولت و ارتش آمریکا با به جای گذاشتن 40 هزار کشته و صرف میلیارد ها دلار پول مالیات مردم آمریکا، با فضاحت کامل در این جنگ شکست خورده واز منطقه فرار می‌کنند و کمونیست ها بر تمامی ویتنام و سپس کامبوج مستولی می‌گردند.

فیلم “پست” داستان چگونگی دستیابی واشنگتن پست به این مدارک محرمانه و سپس تلاش و درگیری های تیم گرداننده روزنامه به سرپرستی “بن بردلی” با بازی تام هنکس با مدیر روزنامه خانم “کی گراهام” با بازی بسیار خوب مریل استریپ است. مشگل اساسی اسپیلبرگ شاید این باشد که این واقعه سیاسی که طی چهل سال شکل گرفته است، به خودی خود سینمائی نیست و فیلمساز برای انتقال ان به تماشاگر که طیف کاملا متفاوتی را در بر می‌گیرد باید داده ها و اطلاعات بسیاری را به ببینده منتقل کند تا جذابیت ذاتی فیلم نمایان شود. این مشگلی بود که “الن جی پاکولا” در فیلم معروف “همه مردان رئیس جمهور” که مربوط به واترگیت بود و همچنین الیور استون در”JFK” نیزبا آن مواجه بودند.

بازی تام هنکس در این فیلم بسیار ضعیف و فاقد پایه و سمت و سوی درستی است ولی در مقابل تمام سنگینی و هنر اسپیلبرگ در پرداخت شخصیت چندگانه “کی گراهام” با بازی خوب مریل استریپ است و بطور مشخص فیلم متمرکز بر قهرمان داستان بانو کی گراهام است.

کی گراهام (مریل استریپ) زنی است که در آن دوران ریاست نشریه واشنگتن پست را برعهده داشت. زنی بود سرسخت که علی رغم نقش بسیار پررنگ او در افشای فساد کاخ سفید در آن دوران، تا به امروز کمتر کسی به او پرداخته است و مخصوصاً در رسوایی « واترگیت » نقش او انکار ناپذیر بوده است. اما بگفته اسپیلبرگ تاریخ و تاریخ نگاران آمریکا هرگز آنطور که شایسته نام این بانو بوده به او نپرداخته اند و اسپیلبرگ با فیلمش و توانائی قابل تقدیر مریل استریپ این فرصت را پیدا کرده تا داستان یکی از بزرگترین رسوایی های کاخ سفید را حول محورو شخصیت کی گراهام برای آمریکائیان و دیگر مخاطبین اش روایت کند.

گرچه رویدادهای فیلم اسپیلبرگ در 46 سال قبل اتفاق افتاده است، اما به طرز عجیبی با شرایط سیاسی امروز آمریکا در ارتباط است. اکثر رئیس جمهورها رابطه خصمانه‌ای با مطبوعات و رادیو تلوزیون های مستقل داشته‌اند، و از آزادی عملی که درمتمم اول قانون اساسی آمریکا به آنها داده شده است ابراز نارضایتی کرده‌اند. در این میان بعضی بجنگ مطبوعات رفته و بعضی هم هیچ تلاشی برای ساکت کردن مطبوعات نکردند. اکنون، تقریبا نیم قرن بعد از این اتفاق بسیاری در آمریکا با نگرانی‌های مشابه‌ای مواجه هستند مضافا که جامعه سیاسی آمریکا به شدت قطبی شده تا آنجا که دیگر نمی‌توان همانند سال 1972 انتظار بی طرفی دادگاه عالی آمریکا را را داشت. دادگاهی که در آن دوران به نفع مطبوعات و علیه دولت و کاخ سفید رای به آزادی بیان و کار مطبوعات داد. اسپیلبرگ وپست به ما درسی تاریخی میدهند، که وقایع سال 1972 را بیاد بیاوریم و از اهمیت آزادی مطبوعات و بازخواست اعلان واقعیات از طرف دولت به مردم حمایت کنیم. نقش ژورنالیست ها و بطور کلی روشنفکران به زیر زره‌بین بردن قدرت و نقد آن است هرچند که از نظر سیاسی و حزبی همفکر و رای با جریان سیاسی ویا حزب حاکم باشند.

پست برای دو رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم و بهترین نقش اول زن و شانس مریل استریپ برای دریافت چهارمین اسکاردوران بازیگی اش بسیار بالا می‌باشد.

دانکرک Dunkirk

کریستوفرادوارد نولان 48 ساله بی شک یکی از نابغه های عالم سینماست و مظهر یک کارگردان بغایت حرفه ای است که توانائی ساخت هر فیلمنامه ای را در سطحی بالا دارد. او با مجموعه ای از فیلمها در ژانرهای متفاوت، امروز بعنوان یکی از توانا ترین کارگردانها در سینمای هنر و تجاری شناخته شده است. او بعد از ساخت فیلم کم‌ هزینهٔFollowing (1998)، با ساخت Memento (2000) نظر ها را به سوی خود جلب کرد. موفقیت او در ساخت فیلم‌های مستقل، شانس ساخت فیلم‌های بی‌خوابی (Insomnia) (2002) و حیثیت (Prestige) (2006) را به وجود آورد، که هر دو هم در گیشه و هم در نظر منتقدان موفق بودند. او همچنین خالق سه‌گانهٔ شوالیه تاریکی (Batman)، که از لحاظ تجاری، هنری و نقد موفق بود، فیلم علمی تخیلی تلقین(Inception) (2010) و بین ستاره‌ای (Interstellar)(2014) است. نولان در بسیاری از آثارش، فیلم‌نامه را به همراهی برادرش، جاناتان نوشته و به همراه همسرش، اما توماس، کمپانی سینکاپی فیلمز را تأسیس کرده است. آثار او تاکنون بیش از ۴ میلیارد دلار فروخته‌ااست و 26 نامزدی اسکار به دست آورده‌اند.

کریستوفر نولان

دانکرک دهمین فیلم بلند کریستوفر نولان و اولین فیلم اوست که بر اساس یک رخداد واقعی ساخته شده‌است. داستان فیلم در جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد و دربارهٔ تخلیه نیروهای بریتانیا، فرانسه و بلژیک از شهر دانکرک در فرانسه می‌باشد. در جریان این عملیات تاریخی بیش از 800 قایق نظامی بریتانیا و جان دست‌کم 335 هزار سرباز انگلیسی و فرانسوی را که در محاصره ارتش آلمان‌ها گرفتار شده بودند، نجات داده شد.

بنا به گزارش تاریخ نگاران، نبرد ” دانکرک ” در جنگ جهانی دوم، از جمله رویدادهایی است که هنوز واقعیت های آن به درستی مشخص نشده چراکه مجموعه ای از اتفاقات عجیب و غیرقابل انتظار در آن رخ داده که تاریخ نویسان نتوانسته اند دلایل منطقی برای آن بیابند. نبرد دانکرک از نقطه ای آغاز شد که ارتش آلمان نازی پس ازگذاشت ازخاک بلژیک و هلند، سربازان ارتش های فرانسه و بریتانیا را غافلگیر و محاصره کردند. در این شرایط، ارتش بریتانیا که شامل حدود 400 هزار سرباز می شد، راهی جز تسلیم شدن یا رفتن به سوی شمال فرانسه و حضور در منطقه ای ساحلی به نام دانکرک نداشتند. این منطقه ساحلی فاصله اندکی با خاک بریتانیا داشت و سربازان امید داشتند تا بتوانند توسط کشتی هایی که از خاک بریتانیا ارسال می شود، از مهلکه خارج شوند و به دست نیروهای آلمانی گرفتار نشوند. تعداد زیادی از کشتی ها و حتی قایق های کوچک ماهیگیری به سرعت از بریتانیا عازم دانکرک شدند تا بتوانند سربازان بریتانیایی را تخلیه کنند که این اتفاق تا حد زیادی نیز موفقیت آمیز بود وارتش در محاصره بریتانیا توانست از انهدام و فروپاشی کامل جان سالم به در برد.

اما فیلم کریستوفر نولان بیشتر از بازگوئی یک تاریخ است. فیلم ” دانکرک ” از بدو آغاز ، بدون مقدمه ای طولانی و خسته کننده، تماشاگر را به عمق ماجرا می برد و شخصیت های داستانش را به سرعت معرفی می کند تا فرصت کافی برای پرداختن به نبرد دانکرک را داشته باشد. فیلم به خوبی از اضافه گویی و حاشیه رفتن های رایج اغلب فیلم های جنگی خودداری کرده است وهیچ خبری از فلاش بک های متداول و استاندارد این نوع فیلمها وجود ندارد که سربازان را بیاد خانه و همسر و فرزندان خود در محیط آرام قبل از جنگ در وطن بیاندازد. نولان با هوشمندی کامل از گرفتار شدن در چنین دامی در اثر جنگی اش خودداری کرده تا شخصیت های فیلم بیشتر شبیه سربازان جنگی به نظر برسند که ترس از مرگ و تلاش برای زنده ماندن، فصل مشترک همه آنان بوده است.

ویژگی اصلی فیلم « دانکرک » که آن را در رده بهترین های آثار جنگی تاریخ سینما قرار می دهد اول پیام ضد جنگ آنست که نولان با وسواس فراوان سعی کرده تا محیط جنگ را دقیقاً با همان وضعیتی که در تاریخ رخ داده به تصویر بکشد و در این راه کاملاً موفق بوده است. و بعد برخلاف آثار جنگی تاریخ سینما، خبری از سربازان و یا فرماندهان قهرمان نیست که با عمل و کلام تاثیر گذارشان باعث دادن روحیه به سربازان دیگر و نهایتا نجات آنها بشوند. بدون دیالوگ زیاد فیلم سراسر صحنه نبرد خفقان آوری است که ترس و اضطراب در تمام دقایق آن برای نجات و ادامه زندگی موج میزند.

هویته ون هویتما ، با دوربین 70 میلیمتری IMAX مورد علاقه نولان فیلمبرداری بسیار زیبای دانکرک را بعهده داشته است که بالاترین شانس را برای بردن اسکار این رشته را دارد. فیلمبرداری خوب فیلم با کیفیتی حیرت انگیز و عریض، جزئیاتی از این نبرد تاریخی را در اختیار مخاطب قرار می دهد که در حد خود اعجاب انگیز است. ارزش فیلمبرداری فیلم مخصوصاً در هنگام صحنه های یورش جنگنده ها به سوی ساحل دانکرک نمایان می شود و مخاطب می تواند جزئیات بی نظیری از تصویربرداری را مشاهده نماید که تابحال در هیچ فیلم تاریخی با این جزئیات به تصویر کشیده نشده بود. صحنه هجوم سربازان به سوی دریا هنگام حملات، از جمله تاثیرگذارترین و ماندگاترین لحظات فیلم به شمار می رود. در تاریخ سینما نبردهای جنگی مطرحی به ثبت رسیده که از جمله مشهورترین آن نبرد نرماندی در فیلم « نجات سرباز رایان » از اسپیلبرگ بوده است. اما میزان جزئیات تصویری صحنه های جنگ در « دانکرک » بطور واضح بسیار بیشتر از هر فیلم جنگی – تاریخی دیگری در تاریخ سینماست.

دانکرک اگرچه بازیگر محور نیست اما بازیهای یکدستی دارد. نکته حائز اهمیت درباره فیلم جدید نولان ، استفاده او از چهره های جدیدی است که قبلاً تجربه حضور در یک فیلم سینمایی را نداشته اند اما باید گفت که آنها بهترین بازی های ممکن را از خود به نمایش گذاشته اند و نولان با تسلط کامل توانسته از بازیگران تازه کارش، بازیهای عالی بگیرد و آنها را در اولین قدم سینمایی شان در اوج نگه دارد. بازیگران مطرح دیگر فیلم از جمله تام هاردی، مارک ریلنس ، کیلیان مورفی .کنت برانا نیز در نقش های خود به بهترین نحو ممکن حضور یافته اند تا دانکرک در بخش بازیگری یکدست باقی بماند.

دانکرک درهشت رشته بهترین فیلم، کارگردان، فیلمبرداری، تدوین، میکس صدا، تدوین صدا، موسیقی فیلم، و پروداکشن دیزاین کاندید است که بنظر بسیاری از منقدان، حداقل در چهار رشته بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمبرداری و صدا برتر از دیگر نامزدهای اسکار است.

لیدی برد Lady Bird

“لیدی برد” اولین کار گرتا گرویک بعنوان کارگردان است که با درخششی باورنکردنی مواجه شده است. گرتا گرویک جوان که از قرار از شهر خودمان سکرامنتو برآمده پس از موفقیت های زیاد بعنوان بازیگر و نویسنده سناریو و فیلمنامه اینبار دست به ساخت فیلمی ساده، روان و زیبا می‌زند. فیلمی که بیشتر بازگوئی روحیات آرام و ساده ولی در عین حال جنگجو و مقاوم و دغدغه های خود فیلمساز است.

لیدی برد حکایت زندگی دختر جوانی است که با وجود روحیه و رفتاری آرام، ولی روحی سرکش و جنگنده دارد. او با مادر و پدر و یک برادر به شهر ساکرامنتو کوچ می‌کنند و سال آخر دبیرستان را در محیطی جدید آغاز می‌کند. دختر جوان که خودش اصرار دارد همه “لیدی برد” خطابش کنند دائم با مادر زحمتکش خود در چنگ است و خواستار رفتن از ساکرامنتو به شرق آمریکاست و غرب و کالیفرنیا را فاقد فرهنگ ارزیابی می‌کند. روابط او با دیگران به غیر از پدر بیکار شده اش هم به همین صورت ناسازگار و مقاومتی است.سرانجام پس از ورود به کلاس بازیگری در دبیرستان به این رشته علاقمند می‌شود و در انتها برای ادامه کار به شهر آرزوهایش نیویورک نقل مکان می‌کند. بگفته بسیاری، کراکتر اصلی فیلم در واقع خود گرتا گرویک است و آنانی که او را از نزدیک می‌شناسند همه براین صحه می‌گذارند ولی خود گرتا گرویک منکر آنست و با طرح اینکه بسیاری از اتفاقاتی که در فیلمش به‌نمایش در آمده هرگز در زندگی او رخ نداده، این ادعا را رد می‌کند. بهر صورت چه قهرمان داستان خودش باشد و چه نه، چیزی از ارزش فیلم نمی‌کاهد.

فیلم با نگاه هایی بسیار دقیق به روحیه شورشگری علیه محدودیت های خانه و خانواده و همچنین کلیسای کاتولیک برای رسیدن به زندگی ای مستقل بنا شده است و با ارائه جزئیات کافی به این هدف می رسد. فیلم “لیدی برد” کاملا زبانی زنانه و لطیف دارد. نمایانگرتصویری بسیار عمیق و شیرین است از دوران بلوغ یک زن که بیشتر بر روی روابط دوستانه دخترها تمرکز دارد تا درگیر شدن های گاه و بیگاه با پسرها. و زمانی هم که با پسری نزدیک می‌شود درمیابد که او “گی” و هموسکچوال است و بدین وسیله برای مرد خوب فیلم هم صفت و احساسی زنانه خلق می‌کند. زنها در “لیدی برد” برجسته اند. مادرش زنی است دوست داشتنی, قابل احترام، متعهد و قدرتمند. او پرستاری است که بعد از اینکه پدر کریستین شغلش را از دست داد, مجبور شده به سختی کار کند تا از پس مشکلات زندگی بر بیاید. با اینکه “لیدی برد” دائم با مادر درگیر است ولی در باطن حس احترام و تقدیر و حتی تقلید جنگندگی را از او را دارد.

فیلم “کرتا گرویک” یکی از بهترین و لذت بخش ترین فیلم های سال است. فیلمی است خردمندانه، بامزه، صادقانه و مستحکم که گویی ناگهان شناخته شده است. گرتا گرویک مانند وودی آلن که بازیگران شبیه خود را برای ایفای نقش خود بروی صحنه انتخاب می‎کند، هنرپیشه جوان ایرلندی “سورشا رونان” را انتخاب کرده است که بسیار خوب و روان حالات و روحیات خود او را ایفا کرده است. معمولا مخاطب فیلمهای قبلی “گرتا گرویک” روشنفکران و بیشتراز رده دختران دانشکاهی بوده و می‌باشند ولی اینبار همه طیف های جامعه مخاطبین او را در بر می‌گیرد و همگان یکسان از “لیدی برد” لذت می‌برند. به احتمال زیاد این فیلم مورد تقدیر در مراسم اهدای جایزه به بهترین فیلمهای سینمای مستقل آمریکا قرار خواهد گرفت که معمولا شب قبل از مراسم اسکار در لس آنجلس برگزار می‌شود. از جذابتهای دیگر فیلم برای ما ساکنین ساکرامنتو، دیدن محلات و نقاط زیبای شهرمان در این فیلم است هرچند که دختر جوان قهرمان فیلم از این شهر و محیطش دل خوشی ندارد و خواستار ترک آن است. و آن چیزیست که ما همیشه شاهد آن بوده ایم که ادامه زندگی و ماندن درساکرامنتو جذابیتی برای نسل جوان بزرگ شده در این شهر را نداشته و متاسفانه ندارد.

“لیدی برد” در پنج رشته بهترین فیلم، کارگردان، هنرپیشه نقش اول زن، هنرپیشه نقش مکمل زن، و فیلمنامه کاندید اسکار است که شانس برنده شدن اسکار فیلمنامه برای “گرتا گرویگ” در ان

 

You may also like...

Leave a Reply

%d bloggers like this: