مانی: چرا این شعر را سانسور کردم؟

<><><>
بی که بدانم
کودک سِرتقِ درونم
اینجا نوشته بود:

«من خط میزنم!
نام همۀ دوستان ات را خط میزنم!
نام این زرتشتی:
«گفتار نیک، پندار پلید و کردار زشت» را،
این کاسبی که دستمال یزدی به قم میبرد!
این یهودی را که چپیه به گردن میبندد
این مسیحی ختنه شده
و این بی دینِ تسبیح به دست را!

خط میزنم،
این درویش زادۀ داس و چکش به دست را
که کفن استالین بر تنش اش زار میزند!
این هم پیاله که خونت را به سلامتی ات سر میکشد!
بانگِ نوشانوش کمتر بایدت!
من خط میکشم بر:
این مأمور که با نام مستعار «دوست» در کنارت نشسته،
این گربۀ گیج که نام شاعر ملی برخود نهاده،
این دیوانه
که خود را رهبر آزادی خواهان میداند،
این «آزادی خواه» که چماق امام زمان را میبوسد،
به ویژه این خانم مارمولک با هشت نام عاریتی را
که با یکی از آنها با تو هم پیمان است،
با هفت نام دیگر با هفت نهاد امنیتی!

خط میزنم معشوقی را که
پسابِ معاشقه با بغل دستی را
با شال جاماندۀ تو پاک میکند!
برادری را
که بوی خشتک آخوندها از او میآید،
خواهر عمیقا شیعه ات را
که برای پناهندگی، مسیحی شد!
این«رفیق»ات را
که نقاب برچهره،
تو را پای چوبۀ دار میبرد.
و این «هم میهن» چهره پوش را
که صندلی از زیر پایت پس میزند!

من خط میزنم
نام همۀ این «دوستان»ات را
هم در دفتر تلفن ات!
هم  دورِ میز غذا،
کنار این ودکای روسی و آبجوی آلمانی.
مانی!
تو شاعر منی یا دوستِ اینانی؟!»

***
در پاسخ اش نوشتم:

«اکنون، من هم خط می زنم
نامت را از جان و دلم!
و سانسور می کنم
خودم را و تو را
بله؛ من خط می زنم!
خط می زنم همۀ این نام ها را!»

پاسخی بگذارید