دکتر امان بیداربخت: روش اندیشیدن ” سیاه و سفیدی یا این و یا آنی . مقدمه

 

بر اساس جهان نگری ” علت و معلولی * ” بر پایه الهیات و دین که تصمیمات از روی احساس و نه عقلانیت و منطق گرفته میشود. ” روش اندیشیدن علت و معلولی”* رابطه بین ” علت ” وتآثیر آن بروی ” معلول ” است که باعث تسلسل اتفاقات و موقعیت ها میشود. بنابراین یک اتفاق یا موقعیت بطور مثال ” الف علت ” و تاثیر گذار است بر ” ب که مفعول ” است ، بطوریکه ” ب ” توسط ” الف ” هدایت میشود.

از دید ادیان سمیتی، یهودیت، مسیحیت، و اسلام، این حقیقت در این ادیان چنین نهادینه شده که هیچ اتفاقی بخودی خود انجام نمییابد، بلکه این خداوند آفریننده کاینات و ستارگان و زمین است که همه موحودات، گیاهان و نباتات، حیوانات و انسان ها را آفریده و خواسته اوعلت وقوع تمام اتفاقات است که او مقرر میکند چه اتفاقی برای چه چیز یا چه کسی بیافتد.

  • *Ursache und Wirkung

با اینکه دانشمندان ایرانی و عرب سعی بسیار در منطقی کردن اسلام کردند، اما این سعی بجائی نرسید و تا بامروز بخاطر ساختار اسلام هیچ عقلانیت و منطقی در اسلام رخنه نکرد.

دانشمندان بزرگ ایرانی چون ابن سینا، رازی، فارابی ابن رشد، کوشش بسیار در این راه کردند، اما با وجود محمد غزالی، میر داماد، میرفندرسکی، ملا صدرا، لاهیجی ، فیض کاشانی، ملاهادی سبزواری، جهانگیر قشقائی، ابولحسن جلوه، میرزا طاهر تنکابنی، مهدی شیبانی، علامه طباطبائی، مرتضی مطهری و جلال الدین آشتیانی که از طرفداران سرسخت فلسفه اسلامی بودند 6)، و پادشاهان صفوی و قاجار این روش اندیشیدن اسلامی در ایران بی نهایت ریشه گرفت و روش اندیشیدن سیاه و سفیدی یا یا این و آنی در میان مردم ایران رواج فراوان یافت.

اولین واکنش علیه اسلامیون توسط ” میرزا آقا خان کرمانی ” صورت گرفت که مذهبیون او را مرتد به دین اسلام دانستند و پس از دستگیریشاو را شکنجه کرده و سر او را با قساوت شدیدی از بدن جدا کردند. قدم های بعدی توسط ” رضا شاه بزرگ ” و ” رضا شاه پهلوی ” علیه اسلامیون و آخوند ها برداشته شد که منجر به شورش 57 گشت. در این شورش بزرگ مردم ایران سیاهی دین را بر سفیدی، نیکی نمودن و انسانیت ترجیح دادند و بدون یک جو عقلانیت پشت آخوند قرار گرفتند. 

بررسی جامعه شناسی اندیشه و اندیشیدن

” گذرگاه تاریخی اندیشه و اندیشیدن “

با سیاست های استثماری ابر قدرت ها و حکومت استعمارگر جابر و چپاولگر بیگانه در کشورمان، با ملتی که فرهنگ و هویتش را به زور از او می گیرند، و میراث ارزشمند او درحال تخریب و فروپاشی است و در هزاره سوم، از شدت جور و ستم و وحشیگری این حکومت جهت یابی خود را از دست داده و کوچکترین حقانیتی درآب و خاک پدرانش ندارد. درحالی که برده وار با او رفتار می شود و از ریسمان سیاه و سفید می ترسد، به اصولی ازهویت اصلی خود هنوز پا برجا است و شرافت و شکیبا ای خود را برای آزاد سازی خود از دست نداده، اما نمی داند که در راه ساختن ایران آینده، با عقل و تدبیر سازنده ، چه راه درستی را می بایست انتخاب کند.                                                                                                                                                           از تجسم وحشتناک این زوال بزرگ فرهنگی عرقی سرد بر پیشانی انسان می نشیند و پشت میهن پرستان، پرچم داران و میراث داران گذشته را به لرزه درمی آورد. این تراژدی بزرگ تاریخی، این پرسش پایه ای را بر می انگیزد که با همه هوش و ذکاوت چشم گیر ما ایرانیان، و باوجود میلیون ها افراد تحصیل کرده در ایران و سراسر جهان، چرا ما این چنین در سیاه روزی و ناکامی زندگی می کنیم و راه نجات ما ملت از این سیه چال تاریخی در چیست؟!.از دید کاوش و نتیجه گیری از حاصل آن در سال های گذشته، خواستم به این نتیجه برسم که در مسیر تاریخ چه پدیده موثر و پا بر جائی بر روان و ذهنیت ما حاکم شده که نتایج آن تا به امروز این چنین مخرب و فنا پذیر گشته؟.                                                                                 زیگموند فروید براین عقیده است که قصد خالق کهکشان و زمین براین نبوده است که خوشبختی را برای انسان و موجودات دیگر، در ساختار آفرینش منظور کند، زیرا با دادن قوه اندیشیدن و هوش سرشار به صورت نسبی به هر کدام، این خوشبخت شدن را در حل مسائل به خود انسان و موجودات دیگر محول کرده است.                                                                                     چون نگارنده نیز بر همین نظر هستم بنا بر این هر حرکتی به جلو و یا به عقب، زائده احساس و درک آن و سپس انتقال آن به اندیشه و از آن به قوه قضاوت و سنجش، – که احساسات دیگر درآن دخالت ندارد – است و از آن به اراده و حرکت رسیده و پایه عمل را می ریزد، به این کاوش ادامه دادم و دریافتم که علت تمام این نا به سامانی ها در ادغام دو موسسه سیاست و دین در هجده سده قبل بوده است که باعث ایجاد و تحول ” مکانیزم جدیدی در سیستم اندیشیدن در تاریخ ایران ” شده .   این مکانیزم اندیشیدن متضاد های روبرو قرار گرفته در طبیعت و اجتماع را به صورت مکمل یکدیگر نمی شناسد، بلکه تمام تضاد ها ی رو در رو قرار گرفته را “ضد” یکدیگر درک و تفهیم می میکند. من به این روش اندیشیدن ” مکانیزم ضد دگر اندیش ” نام می گذارم که باعث بروز تمام تعصبات، نژاد پرستی، دشمنی ها، دروغ پردازی ها، نابرابری ها، فساد ها، و جنگ و تخریب می گردد. تحول و رشد چهار صد ساله این مکانیزم در دوران ساسانیان با تمام کیفیت و استعداد هایش در مغ های زرتشتی آنزمان چنان جامعه ایران را بیمار و شکننده کرد که باعث فروپاشی چنین امپراتوری بزرگ شد.

ورود این مکانیزم در فرهنگ بدوی و صحرا نشین تازیان که در این عصر خود با چپاول و غارت و کشتار یکدیگر زندگی می کردند بسیار پسندیده بود و آرزوهای آن ها را به خوبی برآورده می کرد و ابزاری پرقدرت در توسعه و اشاعه این سیستم فکری واپسگرا در جهان شد که با زور و قهر، از بدو تولد هر مسلمان، و در طول بلند مدت زندگیش، بدون دادن هیچ گونه اختیاری به او، قوانین قرون وسطی و مذهبی خود را در راستای بنیاد گرائی اسلام، با کلاف تفکر دوگانه ضد دگراندیشی به او تحمیل کرده و با ارزش های توخالی بافته شده، مغز او را می شوید واو را تا آخر عمر آماده ایثار و قربانی شدن در راه استیلا و جهان گشائی خود می کند.    

                                                                                                                                                 حال اگر قبول داشته باشیم که همه تحولات نیک و بد زائده اندیشه و اندیشیدن است و سازندگی، خلاقیت، تکامل و یا تخریب و نابودی، درگیری، جنگ و خونریزی و دشمنی با دیگران نمی تواند بدون اندیشیدن انسان انجام شود، پس متوجه می شویم که در جهانی که ملت هایی فارغ از اندیشه های تخریبی و دشمنی با یکدیگر هستند ، روش های دیگری از کاربرد اندیشیدن موجود است. انتخاب یکی از آن ها، دقیقا ما را به آن “سرنوشتی” دچار خواهد کرد که خودمان برای خودمان خواهیمساخت. این سرنوشت می تواند پیشتاز و مفید و یا واپسگرا، ایستا و مضر باشد.                                                                                                            بایستی بدانیم که سرنوشت برای افراد بشر از پیش ساخته و مقرر نمیشود و در این مورد تقدیر پیش نوشته ای وجود ندارد. راه زندگی آن راهی است که با عقل و هوش و اختیار خود ما، با قدرت قضاوت، تصمیم و اراده خود ما انتخاب شود و یا راهی است به مانند راه اسلام، که با زور به ملتی چون ما – که اعتقادات شدیدی به الهیات داریم- تحمیل   گردد، تا بتواند ما را در جهل، خرافات و تعصب نگه داشته و ایدئولوژی دینی را به پیروزی کشانده و مبلغین او را به قدرت و ثروت برساند.                                                                                      سرنوشت بد حاصل در جهل بودن و اندیشیدن غلط خود انسان است. اندیشه ای که در مغزهای ما بزور جای داده شده و می گوید هرکه هفتاد تا قلهو والله بفرستد مشکلش حل می شود، اندیشه ای است غلط، جاهلانه و نتیجه اش مسلما از این بهتر نمی گردد. امروز نسل های فرهیخته و روشن اندیش ما میدانند که 1400 سال است که هیچ مشکلی از ما با این پوچ اندیشی ها و خرافات حل نشده است وبا رسیدن به ” عقلانیت “، ” خود آگاهی” و” علم ” می توانیم اعتقادات پوچ و” تابوهای استوار مذهبی ” که چون هشت پای سیاهی بر روی روان جمعی ما چنبره زده اند را بشکنیم و از این جهل و خرافات فاصله بگیریم.                                                                                                                                                                   در نتیجه: شناخت محتوی و نوع عمل کرد ” روش های مختلف اندیشیدن ” و بازده آن، بزرگترین کمک را به ما خواهد کرد تا بهترین و درست ترین روش اندیشیدن را برگزینیم و نه تنها خود، ایران و میراث برجسته اش را از نیستی و فنا نجات ببخشیم، بلکه در چرخش جهان آینده جزو پیشرفته ترین کشورهای فرهیخته گردیم.  

بررسی ” روش های متفاوت اندیشیدن ” و تکامل آن در تاریخ :

بعد از پشت سر گذاشتن عصر جاهلیت و خرافات، و رسیدن به عصر رنسانس یا روشنگری در اروپا، با پژوهش در روش های اندیشیدن علمی دانشمندان غرب و ایران خودمان ، نگارنده توانستم تاکنون چهار نوع روش اندیشیدن و تفاوت های آنها را با یکدیگر مشخص کنم که در این جا به صورت خیلی کوتاه به هر کدام می پردازم. اول این که بایستی توضیح مختصر دیگری راجع به مفهوم ” اندیشه و اندیشیدن” با “روش اندیشیدن ” بدهم. روشن است که هر بشری در هر نقطه از جهان دارای قدرت و استعداد اندیشیدن است ، اما اندیشیدن و یا اندیشه ها در هر انسان در روی کره زمین، همه در یک کانال یا بستر اندیشیدن قرار نمی گیرند تا به خلاقیت و خرد مندی برسند و عمل کنند. در واقع اندیشه ها ” محتوا ” و روش های اندیشیدن و مکانیزم های آن ها ” قالب ها ” هستند که با هم بسیار متفاوتند و باید بین آن ها تمایز عمده گذاشت. روش های اندیشیدن یا قالب ها، ابزار کار، برای درست اندیشیدن، سالم اندیشیدن، به خلاقیت های مثبت رسیدن و نحوه برطرف کردن مشکلات زندگی اند. هر جامعه ای می بایست این دو پدیده را درهم آمیزد تا اجتماع خود را با اندیشه ها و فرهنگش به پایه نو آوری ها و خلاقیت و تکامل برساند و بتواند بر مشکلات و معضلات زندگی غالب شود.

1 – شیوه اندیشیدن و مکانیزم دوگانه زرتشت یا دیالکتیک ساده 1) :          

جهان بینی زرتشت براین فلسفه استوار است که جهان و هر چه درآن است زیبا، دوست داشتنی و ستودنی است و آفریدگار یگانه ” اهورامزدا ” یا ” سپند مینوی ” – خرد پاک مینوی – به شمار می آید. هرآنچه زشتی و پلیدی و سیاه روزی در جهان دیده می شود، آورده ” اهریمن ” یا ” انگره مینوی ” – منش ناپاک و پلید – است. در جهان بینی زرتشت متضادهایی که در برابر هم قرار می گیرند ضد هم نبوده و همیشه “مکمل” یکدیگرند.

آئین زرتشت مانند هر فلسفه دیگر دارای مکانیزم ویژه خود است. این مکانیزم از دو قطب اصلی که یک قطب آن بر موازین الهی ( آفریننده جهان هستی اهورامزدا یا پروردگار یگانه) و قطب دیگر داده های زرتشت بر اساس ” نیکی کردن ” ( پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک ) است که از چهار هزار سال پیش در جامعه متداول و در” روان جمعی ” مردم آریایی آن زمان عمل می کرد و   ” روش اندیشیدن ویژه ایرانی ” را می ساخت. پادشاهان بزرگ ایران با این روش اندیشیدن، به اتفاق مردم شان زندگی و سیاست می کردند و جوامع آن زمان به خاطر این نیکو اندیشی ها که برپایه عقلانیت و خرد استوار بود، به خلاقیت و نوآوری های افتخار آمیز در تاریخ نائل می شدند.

  با وجود حمله اسکندر مقدونی و نابودی فرهنگ و تمدن در سراسر ایران، این شیوه اندیشیدن در جامعه آن زمان به قوت خود باقی ماند، زیرا اسکندر با وجود از بین بردن همه چیزهای قابل لمس، آئین زرتشت را به جای خویش گذاشت و دست به شستشوی مغزی در جامعه نزد. با به جای ماندن اندیشه زرتشت و تاثیرات معقول آن در جامعه ایران، دوباره امپراطوری های بزرگ اشکانی و ساسانی در اجتماع جوانه زدند و نو پا گشتند.                                                                                                     با روبه ضعف نهادن دین تحریف شده زرتشتی از جانب مغ های ساسانی در حافظه ها، در اثر به وجود آمدن مذاهب مانی، مزدک و پشتیبانی پادشاهان به طور متفاوت از هر یک از این سه دین و تجزیه اجتماعی مردم به خاطر کشتار های بزرگی که در زمان انوشیروان ساسانی در دربارش از مزدکیان – که به گواهی تاریخ و به عبارتی بالغ بر سی هزار مزدکی بود – شد، باعث به وجود آمدن بحران های شدید سیاسی و نتیجتا در گیری های شدید اجتماعی گشت و تعداد بسیاری از طرفداران این ادیان از جمله پور مرزبان مزدکی 2)، یا سلمان فارسی که بعدا از صحابه های نزدیک و معروف پیغمبر اسلام گشت و در تشکیل ایده ئولوژی اسلام نقش اساسی ایفا کرد، مجبور به فرار از ایران شدند و خود را به دامان اسلام انداخته، پایگاه های استراتژیکی و نظامی ایران را برآن ها فاش ساختند. با حمله خونین و بی امان عرب 3) و ویرانی و تسلط اسلام بر ایران، سلسله ساسانی با تمام شکوه و قدمتش به ناچار رو به خاموشی گذاشت.                                

2 – روش اندیشیدن و مکانیزم دوگانه ” ضد دگر اندیش یا این و یا آن ” ی 4 ) :                         با یکی شدن سیاست و مذهب در زمان اردشیر بابکان، بنیانگذار سلسله ساسانی (226 میلادی)، مغ های ساسانی با درک و تفسیری غلط از آئین زرتشت، دین نوپا ای را پایه گزاری کردند که با آموزش های زرتشت تفاوت فاحش داشت، زیرا که زرتشت متضاد های د ر برابر هم قرارگرفته در طبیعت مانند روشنائی و تاریکی، خوب و بد، زمستان و بهار، آب و آتش، زشتی و زیبائی، و تضادهای متقابل دیگر در اجتماع را ” ضد ” هم نمی شناخت، بلکه برای رسیدن به تکامل بالا تر، آن ها را ” مکمل ” یکدیگر می دانست. بدین ترتیب در برابر سپند مینوئی، انگره مینوئی باقی ماند. در این جا این پرسش پیش می آید که آیا اهورا مزدای توانا که همه این کیهان عظیم و موجودات روی زمین را آفریده، قادر نبود که اهریمن را که فرشته ای مرتد از اراده پروردگار در دربار او بوده، بکشد و یا این که او را از بین ببرد؟ . به نظر زرتشت او این کار را نکرد و از انسان ها خواست که بر خلاف میل او مبارزه کنند و نیکی را بر بدی ارجهیت دهند. او از انسان ها نخواست که بدی را از بین ببرند، زیرا که اهریمن و بدی از بین بردنی نیست و جزو دستگاه پروردگار است. مغ های زرتشتی با توجیح غلط از اندیشه ها و آئین زرتشت – که فقط خود را یک آموزگار میدانست -، موجب آفرینش روش اندیشیدنی شدند که براساس ضدیت بین دو متضاد در طبیعت و اجتماع، ” روش اندیشیدن یا این و یا آنی” یا ضد دگر اندیشیدن، یا گرایش به روش سیاه و سفیدی از آن زاده شد و بدون داشتن استعداد در دیدن نتیجه آن و بینش خطای خود، به دستور اردشیر بابکان که خود یک مغ بود، آن را به عنوان دین رسمی ایرانیان ثبت کردند.

” کنسر” و ” کرتیر” دو مغ در دین زرتشتی در کنار اردشیر ساسانی، بسیار قدرتمند و انسان هائی بسیار سخت گیر، متعصب و خطرناک بودند که جامعه را در خطر نگه می داشتند و آن را زیر پای خود له می کردند. ” تعصب مذهبی” و کینه توزی و فساد وسیع مغ ها، با ریشه اندیشیدن دوگانه     ( که از دو متضاد رو در روی هم قرار گرفته، به طور احساسی و نه منطقی و سنجیده، به یکی ارزش خوب میدهد و به دیگری ارزش بد و از میان این دو، آن چه که خود می پندارد خوب است و منافع شخصی اش را برآوردهمی کند را انتخاب، و دیگری را که به صورت بد می بیند، کنار زده و یا از بین می برد ) در دین نوخاسته اسلام تاثیر بسزائی گذاشت.

ساختار و مکانیزم اسلام :                                                                               وظیفه ما از دید پژوهش این است که به قوانین و اصول الهی یا متافیزیکی نهفته شده در اسلام نپردازیم، بلکه به مکانیزمی به پردازیم که از پیوند دین با سیاست، بر پایه ضدیت بین دو متضاد رو در رو قرار گرفته شده و به وجود آورنده سیلابی از پندار ها، گفتارها و کردارهای ناپسند و قوانین اجحافی در دین اسلام شده است. علت این است که در ساختار و مکانیزم آئین زرتشت تضاد ها مکمل یکدیگر بودند و درهیچ کجا ” ضدیتی” به چشم نمی خورد. تمام بی ریشگی ها، دشمنی ها و نیرنگ و دروغ ها، بد جنسی ها، خود فروشی ها، تعصب ها و نژاد پرستی ها از این پدیده ضدیت سرچشمه می گیرد که در توجیه غلط مغ ها باعث به وجود آمدن فسادی غیرقابل توصیف در پیوند دین و سیاست گشته و سطح جامعه و ذهنیت مردم را در بر می گیرد.                                       بنا براین توضیحات، پدیده ای را که ما تا کنون از آن غافل بوده ایم مکانیزم اندیشیدنی است که بر اسلام تاثیر گذاشته و قوانین و رفتار حاکمان این دین را بدین صورت که امروز درک و لمس می کنیم پرورانده است.

تعویض ساختار و مکانیزم اندیشیدن ایرانی با روش اندیشیدن اسلامی :                             این ” روش ضد دگراندیشی ” در مدت چهار صد و بیست سال امپراطوری بزرگ ساسانی به آهستگی در شبه جزیره عربستان ، که خود در وحشیگری و چپاول سرآمد بود، آن چنان پابرجا گشت که ” سیستم فکری” اسلام را پایه ریزی کرد: (مانند: اسلام بر ضد نقد ،عقلانیت و خردمندی، اسلام ضد یهودیت، اسلام ضد مسیحیت، اسلام ضد بودیسم ( تخریب مجسمه بودا در افغانستان)، اسلام ضد بهائیت، اسلام ضد غرب، اسلام سنی ضد اسلام شیعه و اسلام شیعه ضد اسلام سنی، اسلام ضد زن، اسلام ضد کافر، اسلام ضد بیگانه، اسلام ضد حیوانات، اسلام ضد دگر اندیش، اسلام ضد دمکراسی، اسلام ضد ایران، فرهنگ و هویتش). در این سیستم فکری مذهبی پنج سئوال پایه ای اندیشیدن خلاق و رسیدن به حل مشکلات مانند چرا، برای چه، چگونه، برای که و چه وقت اجازه مطرح شدن ندارند، زیرا که شنوندگان این چرا ها که افکارشان پایه الهی و اعتقادی دارد با شنیدنش و با شک بی جائی که به دگر اندیش ها دارند، آن را به صورت نقد در الهیات تابو گشته و یا دخالت در امور شخصی خود حساب کرده، معمولا حالت تدافعی و درنهایت تهاجمی به خود می گیرند. تاثیر مخرب روش ضد دگر اندیش در دین تحریف شده از اندیشه های زرتشت که اکنون در اسلام با بیگانه جوئی، دشمن تراشی، انگ زدن بیجا به دیگری و تخریب ، جهل، شک بی مورد، وسواس در برابر پاکی و نا پاکی، خرافات، تعصب مذهبی شدید و فساد توام شده است، آن چنان بود که با تسخیر کشور ها و فرهنگ هائی بسیار بزرگ مانند ایران، مصر، سوریه و کشورهای شمال آفریقا، سرداران اسلامی به دستور جانشین های پیغمبر، سفاکانه در این کشورها کشتار، چپاول و تخریب کردند که دیگر سنگ روی سنگ قرار نداشت و هرچه بود به نابودی کشیده شد.

با تعویض ساختار و مکانیزم اندیشیدن ایرانی که در زمان پادشاهان پهلوی ایران را به رفاه و شکوه بی نظیر خود رسانده بود، روش اندیشیدن اسلامی در چهل سال گذشته تا به امروز در جامعه ما، هم چنان تقویت، حاکم و اجرا می شود و اثرات بد و آسیب های فرهنگی و هویتی و تخریبی بسیاری از خود به جای گذاشته. دین شیعه اسلامی که با اعتقادات مذهبی به الهیات اکنون بر روان جمعی ایرانیان حاکم است، حالت ” ابزار شده ” پیدا کرده و عمل کرد تعصب و تخریب درآن خانه دارد و شهید پرور است. اسلام این ابزار برنده و قاطع را از همان زمان نخست در جامعه ایران و دیگر کشورهائی که با از بین بردن فرهنگ های آن ها بدست آورده ، اشاعه و برای منافع خود بر علیه دگر اندیشان استفاده می کند. هر کس مسلمان نیست کافر و نجس است. جنگ با کافر و نجس ها واجب و جایز و هر کس در این جنگ شهید شود جایش در بهشت موعود است. این یک دستور مذهبی است و باید اجرا شود. ناگفته نماند که زرتشت در” گات ها ” یش اشاره به پاداش در برابر نیکی و پاداش در برابر بدی ها نموده، اما هیچ گاه به وجود بهشت و جهنم و سوختن   مذاب ، اشاره ای نکرده است. این پدیده مانند ختنه از دین یهود به مثال بسیاری دیگر از ارزش ها و رسومات آن که همه آن را می شناسیم به اسلام رسیده است.                                                                                                                                                                            بعد از گشایش خونین ایران و دیگر کشورها توسط اعراب، – اسلام طرفداران اندیشمند ایرانی بسیاری یافت که متاسفانه نتوانستند تکامل را در روش اندیشیدن دیالکتیک زرتشت درک کنند و تمام کوشش خود را برای بقای اسلام در راه عقلانی کردن آن بکار بستند 5) – اما می بینیم که اسلام تا به امروز …….                                                                                                           1- وظایف مذهبی خود را در برابر انسان ها اجرا نکرده و هر کجا را که فتح کرده، از مردان کشته و زنان و فرزندان آن ها را به غنیمت گرفته که به عنوان کنیز و برده از آن ها استفاده کرده. اسلام پیش از این که مظهر حق و عدالت و تقوی و درستی باشد، ابزار جنایت، کشتار و فساد بوده است. با تشریفاتی مجلل تر از در بار ساسانیان، با قدرتی بی منازع، به جنگ فتوحات اسلامی خود پرداخته. کافی است نگاهی به دربار های اسلامی و زندگی ولایت فقیه و آقا زاده های ایشان بیفکنیم. اگر هدف نهائی اسلام به ادعای خودش استقرار عدالت بیشتر و موازین اخلاقی فراگیر تر در جهان بوده است، باید امروز پذیرفت که در تلاش خود سخت شکست خورده و همه جا بازنده بوده است.

2 – هنوز با وجود زحمات بسیار دانشمندان ایرانی به هیچ وجه عقلانی نگشته و نیست . زیرا عقلانیت، منطق و خرد را همیشه رد کرده و با تعصب دینی خود نژاد پرست و ضد دگر اندیش است. بنابراین نمی تواند در هزاره سوم انسان ها را خوشبخت و رستاگر کند.                                                                         ما در این جا از پدیده های مخرب ضد دگراندیشی، فقط به ذکر کوچکی از خطرناکترین آن،             ” تعصب و نژاد پرستی مذهبی” 6) اشاره می کنیم که در تمام جهان اسلام به شفافیت دیده می شود.                                                                                                                                                         “تعصب مذهبی*” (Fanatism) براین نظر است که ایدئولوژی دین اسلام بهترین و بالاترین راهنمای درستی، رستا گری و آمرزیدگی بشر است و اگر دگر اندیشی آن را قبول نداشته باشد، باید برکنار و یا از بین برده شود.                                                                                                                              این نژاد گرائی و تعصب مذهبی یک جانبه ضد دمکراسی واجازه عملکرد به دمکراسی نمی دهد. در واقع تضاد بین دو عقیده که مردم به یکی از آن دو رای میدهند اساس دمکراسی است. اگر احزاب متفاوت و جهت های مختلف را در سیاست عهده دار نباشند که دمکراسی وجود ندارد. اگر یکی از این دو به کنار و یا از بین برده شود، دیگر دمکراسی وجود ندارد. با آوردن پیکر بی روح دمکراسی و سکولاریسم از جانب بعضی از سیاست گذاران به اجتماع آینده ایران، ممکن است نحوه اداره جامعه از دیکتاتوری به دمکراسی در ظاهر عوض شود، اما روش تفکر جامعه و مردمش که همان ” ضد دگر اندیش “ی است دست نخورده باقی مانده و عوض نمی گردد. در این صورت، مکانیزم اندیشیدن در مغزهای جامعه به همان نحوه تفکر مخرب خود باقی می ماند که بار آورنده ایدئولوژی های بنیاد گرائی، استبداد، نژاد پرستی و ضد انسانیت، برابری و حقوق یکسان در دمکراسی است.  

روش اندیشیدن ” دیالکتیک پیشرفته ” براساس عقلانیت منطقی و علت و معلولی:

رنسانس یا نوگرائی در اروپا از قرون بسیار پیشین ابتدا از ایتالیا شروع شد و عقل گرایان و انسانگرایان با انقلاب ” کوپرنیک ” به مجادله با مذهب مسیحیت برخاستند. گالیله اثبات کرد این زمین است که بدور خورشید میچرخد و نه برعکس، دکارت که میگوید خرد آدمی بجای خرد مقدس، سیسرو فیلسوف و سیاستمدار رومی، امانوئل کانت با خرد ناب، هگل با دیالکتیک ذهنی، مارتین لوتر با انشعاب کاتولیسیسم و پروتستانتیسم ، دیوید هیوم، جان لاک، اگزیستانسیالیسم یا ذهن گرائی ژان پل سارتر، سیمون دو بوآر، فروید با خود آگاهی و ناخود آگاهی و هانا آرنت توانستند مذهب مسیحیت را عقلانی کنند، اما هنوز نتوانستند در میان اروپائیان ریشه های جهان نگری علت و معلولی را از بین ببرند. بهمین جهت هنوز بسیاری از مردم اعتقاد به مسیح و حضرت مریم دارند و کلیسا ها کم و بیش و بصورت سمبلیک بر قرارند. اما همین مردم خارج از کلیسا بصورت عقلانی اندیشه و کار میکنند.  

3 – روش و مکانیزم اندیشیدن دیالکتیکی یا مناظره ای: بعد از عصر رنسانس و روشنگری در غرب، روشنفکران و فیلسوفان اروپا با پژوهش ها و تحقیقات خود در پهنه تاریخ بدنبال راه حلی برای تکامل جوامع شان و بیرون آمدن از عصر جاهلیت بودند. نخست امانوئل کانت (1724 – 1804) با بیان عقل نقاد و عقل ابزاری خود و سپس فریدریش هگل (1770 – 1837) با تحقیقاتش در مورد فیلسوف یونانی ارسطو – و یا شاید زرتشت!!؟ – به روش اندیشیدنی دست یافت که نام آن را دیالکتیک 7 ) نامید که از سه عنصر” نظریه “، ” نظریه مخالف” و از ادغام نکات مثبت و مفید این دو با یکدیگر،” برآیند ” آن رامی گیرد . دیالکتیک نه تنها متقابل ها ی مثبت هر دو متضاد را با هم ترکیب می کند، بلکه باعث حرکت در طبیعت و اشیا می گردد. در این روش هم ریشگی دیالکتیک دو گانه ساده زرتشت که بر پایه قوانین زیست و طبیعت و عقلانیت نهاده شده بود، با ابزار دیالکتیک پیشرفته فیلسوف بزرگ آلمانی جرج ویلهلم فریدریش هگل و تاثیر به سزای تقسیم بندی های تعقل امانوئل کانت – عقل نقاد و عقل ابزاری – و ترکیب آن ها با یکدیگر، بخوبی مشهود است که به ناگهان چهره جهان با این روش اندیشیدن عوض شد و به درجه پیشرفت و تکامل امروزی علم در تمام شئونات رسید. این تکامل را “مدرنیته ” نامیدند. توجه ژرف این دو دانشمند به “خرد گرائی” و جدا شدن از اندیشه های “متافیزیکی”، دانش و تکنیک را آفرید و تولیدات صنعتی پدید آمدند.                                                                                                       ” مدرنیسم” که از تکامل مدرنیته در قرون بعد بدست آمد، انسان ها را به آفرینش شاهکارهای ادبی و هنری وا داشت و انگیزه نو آوری با شکل دادن بسیاری از مکتب های هنری و ادبی در قرن بیستم، مانند کوبیسم، اکسپرسیونیسم، ایماژیسم و فوتوریسم جهان به خلاقیت های بزرگی رسید.                                                              دیالکتیک ساده زرتشت تفاوتش با دیالکتیک هگل در این است که فلسفه عقلانی زرتشت با روش اندیشیدن ارزش های فرهنگی اش توام است که آموزش آن را در جامعه ترویج کرده و ما را بسوی “سپند مینوئی” و حذر از “انگره مینوئی” هدایت می کند. این در روش اندیشیدن دیالکتیکی هگل به چشم نمی خورد و با فلسفه –Kritik der reinen Vernünft– کانت عقل نقاد و عقل ابزاری هر دو شخصیت برجسته به صورت جداگانه – دو اهرم تعقل، و روش اندیشیدن- ابزار برنده ای را ساخته و با هم در عمل ترکیب می کنند. هگل در فلسفه اروپائیش برای ساختن ابزارش از دو متضاد خوب و بد که در برابر یکدیگر قرار می گیرند، تمام نکات و استعداد های خوب و بد هر کدام را به دقت سنجیده و از هم جدا کرده و از هر دو، نکات ارزنده آن ها را گرفته و نکات بد آن را کنار می گذارد و از مکمل هر دو آن ها برآیند ( یا سنتز) می گیرد، مثال: معمولا همه بین روشنائی و تاریکی مطلق، روشنائی را خوب و تاریکی را بد می شمارند. اما تاریکی به عنوان بد هم دارای استعداد های مثبتی است که ما بدان احتیاج مبرم داریم. دستگاه عملکرد عمرو بقای ما و تمام طبیعت و موجودات دیگر در این است که بایستی حداقل چند ساعتی را در تاریکی بخوابند تا استراحت و تجدید قوا کنند. پس تاریکی دارای استعداد خوب هم هست و ما نمی توانیم تاریکی را به صورت احساسی و نه منطقی بد بشماریم. این اصل در تمام تضاد های دیگر نیز رسمیت دارد. علت ساده بودن دیالکتیک زرتشت در این است که ما در آموزش های او برخلاف دیالکتیک هگل، که روش اندیشیدن خود را تکامل و تشریح و به نتایج کل میرسد و به او مکانیزم عملکرد می بخشد، زرتشت راه ساده انتخاب نیکی بر بدی را که قضاوت در مورد آن نسبی و به درجه فضیلت و آگاهی شخص ارتباط دارد، پیش پای انسان ها می گذارد.                                                                                           در نظریه اندیشیدن دو گانه دو آلیستی ضد دگر اندیش که فقط به درک جزئیات یک ضد پرداخته، و آن دیگری را رها کرده و یا از بین می برد، بکلی به قانون طبیعت بی توجهی شده و به رسیدن به کلیت و نتیجه گیری از آن که در طبیعت هم آشکار است و پایه خلاقیت و ابداع نو آوری ها است وقعی نمی گذارد. این برعکس در پایه اندیشیدن دیالکتیکی هگل که با جمع نکات مثبت دو متضاد (اندیشیدن مستقیم) و نتیجه گیری آن به یک کل ختم خواهد شد و آن را سنتز می نامد که ما به آن “خرد جوئی” می گوئیم، به شفافیت دیده می شود. تفاوت بزرگ دیگر ما بین اندیشیدن زرتشت که هم محتوا ی نیکی کردن و هم عملکرد را یک جا به مردم توصیه می کند و تنها خود می اندیشد و دیگران اجرا می کنند با اندیشیدن هگل درآن است که هگل فورمول و مکانیزمی را ارائه میدهد که نیروی (Sinergie) بسیار در آن برای “حرکت ” و ” تکامل” موجود خواهد بود. بنابراین همه می توانند با به کار بردن آن براحتی بیا ندیشند و از آن خرد ابداع کننده و سازنده بدست آورند.                                                                                                                                                                        اما آیا زرتشت به مانند هگل نخواست که همه آن چه را که با دریوزگی، سر افکندی، سوگ و ماتم بستگی دارد از این جهان بزداید.                                                                        اروپائیان با روش اندیشیدن جدید هگل توانستند جهل کامل و ضد دگراندیشی را که در مسیحیت و یهودیت حتی بیشتر از اسلام موجود بود، تا حد قابل توجهی به کنار زده و روشنگری و رنسانس را حتی در کنیسه ها و کلیسا های خود، با روش اندیشیدن عقلانی استوار سازند. اما در دیالکتیک پیشرفته هگل فقط اندیشه ” عقل نقاد ” و” عقل ابزاری ” ریشه گرفت و از اصول پایه ای علم زیست شناسی و تفکر شبکه ای آن – رابطه کل با اجزایش – شناختی حاصل نشد و بدین خاطر بسیاری از واقعیت ها و قوانین طبیعت ناشناخته و درک نگشت وهم چنان محصور ماند.                                                                                                                       در تمام این روش های اندیشیدن که ذکر آن به اختصار در بالا آمد، نکات برجسته و نقصان ها و ضعفهای بزرگ دیده می شود، اما در هر کدام از این روش ها کم و بیش تکامل، (به جز روش اندیشیدن ضد دگر اندیش که براساس مذهب و بنیاد گرا است و عقلانیت، خرد و قوانین طبیعت را به شدت رد میکند) پیشرفت بشر به سوی آزادی، انسانیت، رفاه و خلاقیت موجود و مشهود است.

( 4 – روش اندیشیدن شبکه ای: این بخش در فهرست 10 ام کتاب ذکر شده است)                                                                                            

منابع:                                                                                                                                                                          1- جلیل دوستخواه: ” اوستا، نامه مینوی آئین زرتشت”، انتشارات مروارید، چاپ اول 1343                                                                                              2- احسان طبری: ” برخی بررسی ها در باره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران، مرداد 1347، نشر ح.ت.ا. چاپخانه زالزلند، اشتاسفورت آلمان                                                                                                                                                                          3- دکتر عبدالحسین زرین کوب: ” دو قرن سکوت “، چاپ ششم، شرکت افست چاپخانه 25 شهریور                                                                                           4– امان بیداربخت: ” آسیب شناسی ساختار اندیشه ملی”، فصلنامه آزاد اندیشان ایران ” ره آورد “، شماره 101                                                                                                       5- علی اکبرسعیدی سیرجانی : “ضحاک ماردوش”، ص 23، ناشر: “مولف”، تهران 1369، مرکز پخش موسسه گسترش فرهنگ و مطالعات                                                                                                                                                                 6- محمد رضا فشاهی: “اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی-عرفانی” نشر باران سوئد، چاپ اول 2004، ص 15-17

7 ) Gido Stepken: Dialektik vs. Dualistischem vs. Ambivalentem Denken. Version 2.0. August 2

جامعه شناسی اندیشیدن

         ” آسیب شناسی ساختار اندیشه ملی و مکانیزم اندیشیدن اسلام ”

                                 امان بیداربخت

عده ای از ایران دوستان بر این نظرند که عقاید و نظریات من رادیکالند و بر این نظرند که اسلام را باید به حال خویش رها کرد و آنرا به پستو و یا حیات خلوت خانه ها کشید. من بر این نظرم که در این مقطع از تاریخ فرصتی است بسیاربزرگ و یکباره که مصیبتی را که بر سر ایران ما از پس حادثه ننگین قادسیه و استیلای فرهنگ بیگانه و رخنه یک ” ویروس خانمان برانداز” رخ داده و از آن پس میلیونها ایرانی برای رهایی از آن کوشیده و تماما شکنجه و کشتار و قربانی این فرهنگ ایدئولوژی وار گشته اند تلافی کنیم و به آزادی و روش اندیشه و زندگانی ایرانی خودمان برگردیم.                                                                                                          ما چاره ای جز این نداریم که اسلام را در ساختار آینده دمکراتیک کشورمان نخست به پستوی خانه ها بکشانیم. اما بنظر نگارنده این کافی نیست، زیرا اسلام و بویژه اسلام شیعه اثنی عشری از ششصد سال گذشته باینطرف و بویژه درچهار دهه اخیر آنچنان درحافظه جمعی ملت ایران نهادینه و مستحکم شده، که دیگر جای چندانی برای فرهنگ و هویت ایرانی این سرزمین باقی نگذاشته و پوچی هویتی را در ما به نهایت درجه رسانده و اگر حرکتی هم از جانب مردم برای براندازی این رژیم میشود بخاطر استیصال مادی و فشارهای ناروای دیکتاتوری وغیرانسانی رژیم و استثمار طلبی های او است، وگرنه کسی بفکر هویت ملی نمیبود.  

درتجزیه و تحلیل جامعه ایران ، پژوهش من بر اساس برخورد فرهنگ و هویت ایرانی (ایران وطنی) در برابر استیلای فرهنگ و هویت اسلامی (جهان وطنی) است. دو پدیده جهان نگری از ریشه های متفاوت که کاملا متضاد یکدیگر و بهیچوجه امکان داشتن تفاهم و دیالکتیکی برای برآیند گرفتن در میانشان نیست و این تضاد حل نشدنی و عدم تکامل جامعه ایستا، باعث رشد عمیق جهل و نادانی، خرافات و فساد گشته.                                                              اینجا مبارزه ما مبارزه باواپسگرایی و جهل و نادانی است. یافتن “مکانیزم ” ویروسی است در اجتماع ایران که در اسلام پایه گذاری و برایران مستولی شده.

اکنون یه اجمال و در حد یک نوشتار کوتاه به تجزیه و تحلیل اسلام و ساختار حکومتیش که بیش از چهارده قرن سلطه بر سیاست، اقتصاد، اجتماع، فرهنگ و سازمانهای کشوری و لشگری و ذهنیت مردم ایران دارد میپردازم. این بررسی براساس داده های تاریخی، پژوهشهای استادان خارجی و ایرانی از دید فلسفی ، جامعه شناسی، روانشناسی و اسناد باستان شناسی انجام گشته.

من بر این نظرم که همه چیز در زندگی انسانها بر پایه اندیشه و اندیشیدن شروع روی میدهد واین آنچیزی است که انسان را از مابقی حیوانات متمایز میگرداند، بنابراین اندیشه و روشهای متفاوت اندیشیدن است که محور اصلی هر حرکت و رویدادی در زندگی بشر است. خواه در ساخت اسلحه های اولیه برای شکار، روش پخت و پز، خانه سازی ، خلاقیت ها، هنرورزی ها، اعتقاد به مذاهب، تکامل ابزار تکنیکی و دفاع از خود در برابر دشمن و متجاوزین، سیاست ورزیدن، پایه گذاری جهان بینی ها، عقاید، ایدئولوژی و دکترین ها، تعیین استراتژی و تاکتیک ها، انواع کاربرد شیوه های اقتصادی. سازمان دهی لشکری و کشوری وغیره.                                                                                                                             “روشهای اندیشیدن” را بسادگی میتوان بر دو بخش “محرک و خلاق ” و ” ایستا و مخرب ” تقسیم کرد. در دو پرسش زیر این دو روش اندیشیدن در رویداهای جهان شرق و غرب بخوبی آشکار است.

پرسش یکم – بعد از حمله عرب و استیلای اسلام بر سراسر ایران که چهار ده سده از آن میگذرد، اعراب بدوی توانستند چه چیز را در انسانهای پیشرفته ایرانی بکلی عوض کنند که این انسانها دیگر هرگز قادر نشدند – مانند هزاره اول تاریخ خود، از شروع دوره هخامنشی تا پایان دوره ساسانی – امپراطوری عظیم و بینظیری بسان گذشته در تاریخ خود داشته و در مرکزیت فرهنگ ها و تمدنهای جهان قرار گیرند؟!!.

پرسش دوم – این است که بزرگان اندیشه اروپا، در طول بیش از سیصد سال کوشش خود توانستند در مجموع چه چیز را در انسانهای جاهل، اعتقادی، متعصب به دین و الهیات مسیحی و یهودی، و خانهای فئودالی آنروز اروپا تغئیر دهند که این انسانها که حتی بیشتر آنها بیسواد بودند، حداقل بعد از کشتار های غیر انسانی جنگ جهانی اول و دوم به آستانه رنسانس و روشنگری خود رسیده وبه نسبت زیادی دست ازاعتقادات مذهبی و کورکورانه کلیسا برداشته و از گمراهی و خرافات و بردگی کلیسا و خانهای فئودال رها شوند و به یک ذهنیت مستقل و خردی نقاد و معقول برسند و با استفاده از دانش و علم خود در مرکزیت فرهنگ و تمدن جهان قرار گیرند؟!!.

پی بردن باین راز که در ” روش اندیشیدن انسان سالاریرنسانس اروپا ” نهفته است میتواندرهنمایی برای راه آینده سرزمین و مردم ما در رسیدن دوباره به فرهنگ ایرانی باشد.در کاوشها و پژوهشهایم طی سالیان متمادی و بررسی اساس جدایی فرهنگ غرب از جهالت و تعصب های مذهبی، به روش اندیشیدن های مختلف انسانها در دوران متفاوت برخورد کردم و توجهم به کاوش و یافتن مکانیزم اسلام و بویژه شیعه اثنی عشری جلب شد.

ترجیح دادم که به داده های کتاب آسمانی قرآن، اسطوره ها، سنت ها و آداب و مراسم جشنها و سوگواریها و افسانه ها و شرعیاتش نپرداخته، بلکه به ماهیت و عملکرد این دین در دوران هزارو چهارصد ساله تسلط بر انسانهای تحت قیومیتش ودر واقع رسالتش که تهذیب روح و روان انسانها و دادن آرامش خیال و نشان دادن راه زندگی به آنهاست بپردازم و از دید واقعیت علمی ببینم که حاکمیت این دین بروی روان و جسم و زندگی ما چه ارمغانی را توانسته بهتر از ” پندار نیک “، ” گفتار نیک “، و ” کردار نیک ” در عمل و نه در حرف به جامعه ایرانی ارزانی کند. برای رسیدن به این واقعیت، یک بررسی ژرف در تمام مسیر تاریخ پیش و بعد از اسلام جایز بود، زیرا احتیاج براین بود که ” مکانیزم عمل کرد ” آن را بیابم تا ” روش اندیشیدن اسلام ” را درک کنم.

نخست بکمک تاریخ نگاران اسلامی و ایرانی شتافتم و در آثار آنها در سراسر تاریخ اسلام بدنبال منطق و علم گشتم که بزرگان اسلام منطق را به تمسخر گرفته و هیچ اثری از علم در آن نیافتم و هر چه یافتم و دیگران شرح داده بودند چیزی جز کشتار، چپاول، غارت و وحشیگری نبود .                                                                                                             ابن خلدون بزرگترین مورخ جهان عرب می نویسد : ” از امور غریب این است که حاملان علم در اسلام اغلب عجم بودند و اگر هم علمی یافت می شد که در نسبت عرب بود در مکتب عجم ها تربیت و پرورش یافته بود و زبان آنان را حرف می زد. قوم مسلمان عرب اصولا از امر تعلیم و تکلیف و تدوین اطلاعی نداشت و خواهان آن نیز نبود. متمدن های این عصر همه عجم و یا پیروان عجم بودند، زیرا پارسیان بر اثر تمدن در میان خود برای این کار صلاحیت دیرینه داشتند”.

شادروان شجاع الدین شفا در کتاب ” تولدی دیگر” و” 1400 سال” و نویسنده بزرگ و توانا دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب ” دوقرن سکوت ” خود به درستی به این وحشیگریها اشاره کرده اند. از ذکر این بیداد ها در اینجا خودداری میکنم. اما قابل توجه است که فرهنگ ایران در همه موارد در اسلام رخنه کرد و نماد ها و سمبل های ایرانی در اسلام و بویژه در شیعه اثنی عشری ریشه دواندند. با وجود استیلای سهمگین عرب ” زبان پارسی ” که در بر گیرنده هویت ملی و فرهنگ ما بود با خدشه بسیار پابرجا ماند و اسلام نتوانست آنرا بمانند کشور های دیگر که فاتح آنها شد از ریشه خشک کند. اگر” نظام شاهنشاهی ایرانی” که خود یک ” سمبل ملی” حکومتی ما بود از زمان صفویه ببعد در ایران حاکم نمیشد، اسلام و معتقدین جهان وطنی اش تا کنون تمام میراث فرهنگی، هویتی و آداب و رسوم و سنت ها و زبان پارسی را یک ضرب بلعیده و عربی کرده بودند. این فاجعه تاریخی در مصر، سوریه، عراق و دیگر کشورها که تمد ن و فرهنگ دیگری داشتند و امروزه کشورهای عربی نامیده میشوند اتفاق افتاد.                                                                                                                                                                                 عمر حکومت های غاصب و زور گوی بیگانه که به این سرزمین حمله کردند به خاطر روحیه آزادی خواهی و جوانمردی در میان مردم ما همیشه کوتاه بوده است. به هر جهت با توجه به سیمای اخلاقی مردم ایران، فرهنگ ایران که از ریشه های مهر پرستی، ناهید پرستی، کیش زرتشتی، کیش زروانی، کیش مانی، کیش مزدک و فلسفه نور اشراقیون پس از اسلام که از سهروردی تا ملا صدرا و تمام ادبیات سراسر کهن ما بوده، همه بر تجلیل برابری و عدالت و مبارزه با جهل و نادانی و قهر و زور حکامان زمان بوده است. حکامانی که اراده شان فقط استیلا و اعمال قدرت بر انسان ها بوسیله کشتن بوده و هست در طول تاریخ همه میایند و میروند. بیشتر مبارزان ایرانی از جمله ” مزدک بامدادن ” برای رسیدن به آزادی، برابری و مساوات به اتفاق طرفداران شان به وضع فجیعی کشته و معدوم شدند، اما آن ها توانستند که با ” آئین های انسانی ” خود که برای ما به میراث گذاشتند، سنت فرهنگ مبارزه با اهریمنان را که تبدیل به آمیختگی های اندام واری شده در روح جمعی مردم ایران پایدار سازند که بعد ها این روحیه آزادی خواهی، برابری و عدالت به سهروردی ها، بابک خرم دین ها، ابو مسلم ها، فردوسی طوسی ها، سعدی و حافظ ها و در عصر معاصر به سعیدی سیرجانی ها و کوروش آریا منش و دیگران رسید. تنها وطن دوستی ایرانی نبود که برای آزادی و رهائی سرزمینش با اعراب میجنگید، بلکه در کنارش نماد شاهنشاهی برقرار ایرانی بود که هنوز در حافظه جمعی ایرانیان بعد از هشت قرن استیلای عرب و خلفای سفاکشان موجود بود و پایه دین شیعه وراثتی را از روی الگوی شاهنشاهی ریخت و از پادشاهان سلسله صفوی به اینطرف – با وجود سرسپردگی و ترویج بسیار دین شیعه و آوردن آخوند ها آز لبنان و سوریه و قدرت دادن به آنها در ایران – این فرهنگ بلند پایه اجازه نمیداد که آخوند ها قدرت مطلق را داشته باشند و با وجود دخالت بسیار زیاد آنها، بنوعی آنها را مهار میکرد. اما انتخاب ” نظام سلطنتی” از جانب صفویان و رسمی کردن دین شیعه اثنی عشری در آنزمان برای جدائی از اسلام نتوانست جلوی ایدئولوژی اسلام که دخالت دین در سیاست بود را بگیرد. اما در استحکام سلسله صفوی و پیروزی بر عثمانیها و دیگر اقوام متجاوز رل بزرگی را بازی کرد.                                                                                                                         بدین ترتیب در ایران یک ساختار سیاسی شاهنشاهی در کنار یک دین ومذهب رسمی که در کار سیاست دخالت میکردو دارای یک ایدئولوژی اسلامی بود ریخته شد که این مکانیزم ویژه احتیاج به تجزیه و تحلیل ریشه ای دارد من اکنون به آن میپردازم:

روش اندیشیدن دوگانه “ضد دگر اندیش” یا انتخاب ما بین سیاه و سفید، یا این و یا آن:

با یکی شدن سیاست و مذهب در زمان اردشیز بابکان (226 میلادی) و تفسیر و قرائت غلط مغهای روحانی آنزمان از آئین زرتشت و جمع آوری و نوشتن کتاب اوستا توسط آنها که با آموزش های زرتشت تفاوت فاحش داشت، منجر به وجود آمدن ” روش جدیدی در اندیشیدن ایرانیان ” گشت که تا بامروز ادامه دارد. زرتشت متقابل های روزگار را که در برابر هم قرار میگرفتند مانند روشنائی و تاریکی، خوبی و بدی، آب و آتش، زشتی و زیبائی، زمستان و تابستان، نیستی و هستی، خودی و بیگانه و غیره را ” ضد ” هم نمی شناخت، بلکه برای رسیدن به تکامل بالاتر، آنها را “مکمل ” یکدیگر میدانست. بدین ترتیب در کنار سپند مینوئی اهورا مزدا، انگره مینوئی اهریمن باقی ماند. بنظر زرتشت، او از انسانها نخواست که بدی را از بین ببرند، زیرا که اهریمن و بدی از بین بردنی نیستند و برای آنهائی که اعتقادی اندیشه میکنند جزو تضاد های درگاه الهی است.

در منطق آرمانی این طرز اندیشیدن که “مکانیزم سیاه و سفیدی و یا این و یا آنی ” آن خارج از کنترلانسانهای مسلمان است و در حین اندیشیدن برآن آگاهی ندارند، ” ارزش بخشی اجباری” و بنیادی فکر کردن که به تعصب، نژاد پرستی، دشمن جوئی و تخاصم میگراید، یک نوع تفکر “احساسی” و نه منطقی، مبتنی بر”غریزه های مخرب ” است که با یک ارزش گذاری از روی “منافع شخصی”صلاح و مصلحتی( تقیه کردن)، به یک متقابل حق زندگی داده و او را انتخاب میکند و دیگری را چون ” ضد ” او می بیند ( کافران مسلمان، بهائیها، یهودیان، مسیحیان، روشنفکران ضد اسلام و ناسیونالیست ها) کنار زده و یا از بین میبرد. (هر کس که مسلمان نیست کافر است و جزای کافر هم در دین اسلام روشن است که مرگ است ).

من این روش اندیشیدن مخرب را” روش اندیشیدن ضد دگراندیش”نام نهاده ام.

اگر دو متقابل” روز” و “شب” و یا “روشنائی” و “تاریکی “را در برابر هم قرار دهیم متوجه میشویم که بیشتر انسانها روز را بر شب تاریک ترجیح میدهند. اگر انسان بهمین ترتیب ” در چهارچوب احساسی” و “اعتقادی” خود تفکر کنند، همه عوامل بصورت “خودکار”، “ضد” خود را مییابند و در نفی یکدیگر عمل میکنند. بمانند: مفید بر ضد نامفید، حقیقی بر ضد ناحقیقی، درست ضد غلط، سفید بر ضد سیاه، همه چیز یا هیچ چیز، مرد ضد زن، زیبائی بر ضد زشتی، بهشت بر ضد جهنم، پاکی ضد نجستی، کاتولیک بر ضد پروتستان، اسلام ضد زرتشتی، شیعه بر ضد سنی، مسیحی ضد یهودی، اسلام ضد بهائی، ایرانی ضد عرب، خودی ضد بیگانه، با ارزش ضد بی ارزش، کمونیسم ضد لیبرالیسم، اسلام ضد کمونیسم، اسلام بر ضد حیوانات، دیکتاتوری ضد آزادی، اسلام ضد دمکراسی، ولایت فقیه و جمهوری اسلامی ضد ایران، فرهنگ، هویتش و مردم آن. آیا این طرز اندیشیدن برای شما روشن نیست!!؟؟؟.

پس اگر همه چیز بدین صورت پیش رود، این فرم اندیشیدن غلط است زیرا همه جهان ” ضد” یکدیگر تصور میشود و سیاه وسفیدی ملکه تفکر میگردد که این در جامعه ما کاملا رواج دارد. در دو متقابل روشنائی و تاریکی دیدیم که بیشتر انسانها روشنائی را بر ضد تاریکی مطلق ترجیح میدهند، بدون آنکه به استعداد ها و خاصیت های تاریکی توجه کنند. اما تاریکی خواص ویژه ای در طبیعت دارد. از جمله انسانها و نباتات و حیوانات باید اقلا 8 ساعت در طبیعت بخوابند تا مغزشان بتواند استراحت کند و تجدید قوا کرده و بر تمرکز فکریشان افزوده گردد. این کار در روشنائی انجام نمیگردد. پس این دلیل این نمیشود که ما ضد تاریکی باشیم. این اصل طبیعی در تمام متقابلهای رو در رو که ” مکمل ” یکدیگر قرار گرفته اند صائب است و این متاسفانه برخلاف روش اندیشیدن اسلام است.                                                                                                                        

آیا در این روش اندیشیدن و ” انتخاب اجباری” – فقط از روی احساس و بدون دخالت عقل – سیاه و سفیدی و یا این و یا آن ی، جز تولید تعصب، بیگانه جوئی، دشمن تراشی، تولید غیض و غضب، حسادت، انتقام جوئی و تخریب آن دیگری چیز دیگری را هم میتوان یافت ؟. آیا در طول تاریخ هزارو چهارصد ساله کشور مان روش اندیشیدن غیر از این بوده است؟؟؟.

این روش اندیشیدن و تقسیم بندی های این چنینی بوجود آورنده تناقصاتی هستند که هرگز با یکدیگر قابل مصالحه و در جستجوی حل مسائل نبوده و نیستند. در نتیجه تناقص هائی که ” هرگز ” باهم مصالحه و آشتی پذیر نباشند، آفریننده جدائی ها، بیگانه جوئیها،بحران های بزرگ و ایجاد خصومت و تخریب تا پایه جنگ و نابودی یکدیگرند.

اولین زیانی که نصیب چنین صاحب اندیشیدن میگردد، “اجباری” است که بر او تحمیل میگردد و او را وا میدارد که بر ” قوانین دوگانه ضدیت ” کردن نهد.

مرحله نخست برای ارزش بخشیدن مابین دو متقابل این است که این ” اجبار”ما را وامیدارد که بدون عدم آگاهی براین روند و بصورت خود کار یکی از این دو متقابل را انتخاب کنیم

” اجبار دوم” اینست که اکنون بایستی آن رقیب، آن انسانی که جلوی منافع شخصی و شخصیتی ماست، آن دشمن و یا بیگانه و یا کافر و مرتد را که در برابر ما قرار دارد با ” انگ زدن “، ” پس زدن ” و ” له کردن ” ” بی حرمتی کردن ” یا احیانا ” تخریب ” از میدان بیرون کنیم و یا از میان برداریم، بدون آنکه از نهفته بودن استعدادهایش آگاه باشیم. این عارضه خانمان برانداز در جامعه ما و بویژه در شبه روشنفکران ما بشدت رایج است و حاضر نیستند هیچ نظریه ای را از دیگران بپذبرند و سعی دارند او را بهر جهت کنار بزنند و با از بین ببرند.                                                                                                  دراین ارزش بخشی اجباری یک منطق روشن ” اعتقادی ” و اغلب بسیار شدید “مذهبی ” دخیل است که ” ساختار بنیاد گرائی ” را میگذارد و ما میتوانیم به سیاه و سفید بودن اندیشه کسانی که عقاید ایدئولوژیکی و یا مذهبی دارند پی ببریم.

بنابر این ” خانقاه ضدیت در برابر متقابل ها” در نطفه وجود عقاید دینی اسلامی است و “روش اندیشیدن ” ما را میسازد و از همه بالاتر پایه و ماهیت نفس و سرشت ما را بسوی خرافات، و اعتقادات کور کورانه به تقدیر و سرنوشت و الهیات پایه گذاری و نحوه تفکر ما را ” علت و معلولی ” کرده و از ما موجوداتی کاملا گمراه، تسلیم به تقدیر و سرنوشت از پیش معین شده، مفعول و وابسته به روحانیت مذهبی و یا ایدئولوژی میسازد و جلوی پرورش فردیت ما و استعداد تفکر و خلاقیت مان را میگیرد. بدین دلیل است که قدرت فکر کردن نداریم و یک جامعه ایستا را میسازیم.

دین اسلامکه قرابت نزدیکی با یهودیت دارد و پراز اندیشه های انتقام جویانه (قصاص)، تعصب مذهبی، قساوت نفس، زن آزاری، بدبینی و دشمن تراشی و آزار دگراندیشان است که تماما در این دین موجود است و جای حاشا برای کسی باقی نمیگذارد. سنت ها، آداب ، رسوم، و عادت ها و افسانه های دروغینش در حافظه مردم نهادینه شده و آنچنان حالت دگم بخود گرفته که اصولا هیچ منطق و استدلالی را پذیرا نیست. درنتیجه این معجون سیاه و تاریک در “حافظه جمعی” و سپس در “روش اندیشیدن”، افراد کشور ما بزور در طی سده های متوالی نهفته و آبیاری شده. شادروان سعیدی سیرجانی در کتاب معروفش ” ضحاک ماردوش” به نژاد پرست بودن اسلام اشاره کرد و خود قربانی این تعصب اسلامیون قرارگرفت و بمانند صد ها دانشمند دیگر ایرانی در طول تاریخ که برای آزادی و رهایی ایران میجنگیدند، بعد از افترا و شکنجه بدست دژخیمان اسلامی جان سپرد.

با این داده ها و مستند های تاریخی در کنجایش یک مقاله کوتاه، راه رسیدن به آینده تابناک ایران روشن، اما بسیارصعب العبور و پر از سنگلاخ است که آسان رسیدن به آن بستگی به درجه فرهنگ بالا، آگاهی، فرهیختگی و فضیلت مردم و اپوزیسیون مردمی است. این راهی است که باید ملت ایران در این قرن طی کند و راه دیگری جز رسیدن به “ آزادی، اختیار و تنوع ” که دمکراسی واقعی فرزند آن است، نیست.

*– اکنون از خود این پرسش را می کنیم: چرا بعد از انقلاب مشروطیت که صد سال از وقوع آن می گذرد، ما نتوانستیم دمکراسی را در جامعه مان برقرار کنیم؟ ما که در انقلاب مان سکولاریسم را در نظر گرفته بودیم، پس چطور نتوانستیم “خودکامگی” را از بین ببریم؟ آیا رجال جامعه مان بی سواد بودند؟ که نبودند و یا اینکه بیشتر آن ها اعتقادی و مذهبی بودند؟ با تشریح “مکانیزم تفکر اسلامی ” در بالا میتواند نظر دوم درست باشد. بنابراین کلاف اعتقادی و مذهبی به آن ها اجازه نمی داد منطقی و استدلالی بیاندیشند و هم چنان گرفتار احساسات و قدرت طلبی های خویش بودند، بخصوص آخوند های جهان وطنی که بدنبال کسب قدرت بودند و اصولا با شیرازه ایرانیت سر ستیز داشتند.

*– پرسش دوم این است که آیا با برکناری این رژیم، سیاستمداران آینده ما می توانند دمکراسی واقعی را پا برجا و خودکامگی و قدرت طلبی های بیشمار را در جامعه ایران مهار کنند؟ جواب این پرسش را به گروههای ” ایران ساز ” و دیگر گروه ها واگذار میکنم که متاسفانه همه شان هم از دستجات ” تکنوکراتها ” هستند و خواستار آن هستم که بگویند ” چگونه ” میخواهند دمکراسی راستین را در چنین جامعه ای مانند جامعه امروز برقرار کنند؟؟؟!.   اما نظر نگارنده بر این است که از این سیاستمداران تکنوکرات که تخصصی در حل مسائل روانی ما ندارند میپرسم که آیا این “ روش اندیشیدن احساسی و مخرب یا این و یا آنی” ما نیست که با خرد سازنده و علمی که شما بدان معتقدید و از عقلانیت سرشار است سازگار نیست و عقلانیت را بنوعی با احساس رد میکند و خامی جامعه را در برابر عقلانیت بکرسی میرساند. آیا این اندیشه شیعه گری ما نیست که با واقعیت های تاریخی و قوانین طبیعت ناسازگار است؟ با ادیان دیگر ناسازگار است، با خود اسلام ناسازگار است، با زن ها و مادرهای ما ناسازگار است، با ایران و فرهنگش ناسازگار است، با همسایگان ما ناسازگار است، با طبیعت و حیوانات ناسازگار است، با بشرهای دگراندیش و آزادیخواه، حقوق بشر و دمکراسی راستین ناسازگار است و فقط به اعتقادات و شرعیات و تعصب های مذهبی و برجا ماندن قدرت خود می اندیشد. پس چگونه می توانند سیاستمداران آینده با چنین جامعه ایستایی که ایستایی آن در مغرهای هشتاد میلیون ایرانی نهفته شده، ابزار دمکراسی را از خارج وارد کنند و به رنسانس ایران برسند. آیا این یک تصور عبث نیست. ابزار بی جان دمکراسی که معجزه نمی کند.

چگونه میخواهید جامعه ای را بوجود بیاورید که در آن آزادی بیان، احترام به عقاید و حقوق دیگران، موجود باشد؟ آیا لازمه داشتن این فرهنگ و تمدن در یک جامعه اسلامی امروزی موجود است؟. آیا میلیون ها مردم معتقد ما به دین متعصب دوازده امامی با اعتقاد به چاه جمکران و امام رضا و شاه چراغ و سی و دو هزار امامزاده و سقاخانه موجود در ایران با صدها چاه و یا چاه هایی که آن ها در آن روزانه خروارها اسکناس برای تقاضای شفا از امامان و دیگران می ریزند نیستند، که این ثروت حاصل از “جهل” را  روزانه با بولدوزر برای ملاها به نام سهم امام جمع آوری می کنند. آیا با چنین ذهنیتی اینها می توانند به استقبال آزادی بروند ؟! .                                                                                                                                                از قدیم اپوزیسیون های سیاسی سازمان یافته ما – که امروز هم ادعای رسیدن بقدرت را دارند، همه از نسل وکلاف دوآلیستی مذهبی سیاه و سفیدی با طرز تفکر و جهان بینی اسلامی هستند . اگر چه امروز دیگر با رژیم بخاطر چهره از دست رفته اش همکاری و آنرا پشتیبانی نمیکنند، اما با جابجائی ذهن اسلامی با ذهنیت ایرانی در ناخود آگاه خود مخالفند و مایلند که اسلام را از سیاست جدا و به پستو های خانه ها بفرستند تا خدشه زیادی بر آن وارد نیاید. آنها بخوبی میدانند که اسلام در ” ذهن و روان جمعی مردم ” است و چیزی نیست که بتوان آنرا در پستوهای خانه بخوبی نگهداری و در روز معین بعنوان یک ابزار و اسلحه برنده استفاده نکرد. این گروه ها منتظر رسیدن به فرصت وکسب قدرتند و ایده های مفید جمعی و اصول دمکراسی و حقوق انسانی را نه می شناسند و نه خود قادر به تولید آنند. بهمین جهت هم هست که فعلا از جای نمیجنبند و چهل سال است که پهلوی ستیزی کرده وضد پاتریوتیسم ایرانی هستند و از جایشان تکان نمیخورند. چه میترسند که اسلامشان از دست برود. بدین جهت آن ها استعداد خردمندانه اندیشیدن را ندارند، تا بتوانند موقعیت های خطیر و خطرناکی را که در حال حاضرهمه چیز ما را منهدم می کند لمس کنند و بتوانند گروه های  دگراندیش مخالف جمهوری اسلامی را، با نظریه های مخالف و متفاوت با هم پیوند داده و برای حل مشکلات فعلی و آسیب های تاریخی بر فرهنگ و هویت ما، راه حلی بیابند. به عکس شاهد بودیم که اینها همیشه به شدت همدیگر را دفع  و تخریب کرده اند. در نتیجه این گروه ها بیشترشان در یک مرحله بقول امیل دورکهایم جامعه شناس فرانسوی“آنومی” یا عدم جهت یابی، و نداشتن هدف که به انسان ها معنی زندگی نمی دهد، هستند و نشسته و فروریزی یک فرهنگ هفت هزارساله را تماشا می کنند.

 

چه میتوان کرد؟ شکوفایی و توان یابی دوباره فرهنگ ایران متضمن بازیابی دوباره ” اندیشیدن دوبعدیمکمل و لازم و ملزوم یگدیگر ” است که پایه گذار سه اصل “آزادی”،“اختیار” و “تنوع”می شود و دمکراسی و برابری انسان ها ازآن زاده میگردد. بدون این سه اصل دمکراسی برپا نمی شود و عمل نمی کند و اگر “ روش اندیشیدن مکمل ” در اذهان جمعی نباشد، با سکولاریسم هم کار بجائی برده نخواهد شد، زیرا کلاف تفکر جامعه بر اساس ” ضدیت ” با دیگری و ضد دگر اندیش باقی مانده و” کلافضد دمکراسی یک” دمکراسی آلیگارش “ مختص به طبقه حاکم باقی میماند و آبشخور فئودالیسم،تئوکراسی و دیکتا توری است.

اما تسلطبر قدرت سیاسی در دمکراسی راستین، تنها زمانی امکان پذیر است که پرورش و اشاعه و”تقویت هویت ملی” یا “روح ملی” ، و “اعتلای فرهنگ ” به اندازه نهایت خود در حامعه برسد، تا بتواند بر هویت های بیگانه غلبه و بر روح اسلامی غالب شده بر جامعه و سیاست های استثمار طلبانه بیگانگان پیروز شود.

“ساختار نوین سرشت انسان های ایرانی” از حالت مفعول و بی تفاوت، به شهروندی آگاه و فعال و هدفمند، مستلزم رسیدن به روش “تفکر مکملی” و قبول “مسئولیت”های اجتماعی در چارچوب خرد منطقی و نقاد است که بارآورنده “ اخلاقیات نوین اجتماعی” است. لازمه به دست آوردن ” خرد نقاد ” برای رسیدن به واقعیت ها، و ” خرد ابزاری ” برای ساختن منطقی و سالم اجتماعمان، باهم اندیشیدن استکه باید این دو با هم در توازن باشند. در این باره بهتر است با (چه کسی ـ می داند ـ چه چیز را) = wer-weis-was Vernetztes Denken با دانشمند بزرگ آلمانی ” فردریک وستر” هم گام شویم که می گوید:

“ برای و با انسان های دیگر بیاندیش، بیائید با هم بیاندیشیم “. بیرون آمدن از این مرداب پوسیده که ما در آنیم، احتیاج به شناخت ” مکانیزم اندیشیدن اروپائی ” دارد. این شناخت ما را نه تنها از فرهنگ بزرگمان دور نمیکند، بلکه این شانس را بما ارزانی میدارد که فرهنگ و مکمل های زرتشت را در فرم دیالکتیک های مدرن بکار گیریم و روش بیرون آمدن از الهیات و خرافات مذهبی را بشناسیم. این خود احتیاج به تجزیه و تحلیل ” مکانیزم رنسانس ” دارد که در فرصت دیگری به آن میپردازم. با سپاس که به سخنانم توجه فرمودید.                                                                             پاینده ایران

منابع:                                                                                                                1 – جلیل دوستخواه: ” اوستا ” نامه مینوی آئین زرتشت، انتشارات مروارید، چاپ اول                                           2 – احسان طبری : برخی بررسی ها در باره ئجهان بینی ها و جنبش های اجتماعی ایران، امرداد1347، نشر ح. ت. ا. چاپخانه زالزلند، اشتوتکارت آلمان                                                                                                                                 3 – عبدالحسین زرین کوب : ” دوقرن سکوت ” ، چاپ ششم، شرکت افست، چاپخانه 25 شهریور                                                    4 – امان بیداربخت : ” آسیب شناسی ساختار اندیشه ملی “، فصلنامه آزاد اندیشان ایران ” ره آورد ” ، لوس آنجلس شماره 101                                                                                                                                                                      5 – علی اکبر سعیدی سیر جانی : ” ضحاک ماردوش ” ، ص 23، ناشر ” مولف ” ، تهران 1369، مرکز پخش موسسه گسترش فرهنگ مطالعات                                                                                                                                                        6 – محمد رضا فشاهی : ” اندیشیدن فلسفی و اندیشیدن الهی – عرفانی “، نشر باران سوئد، چاپ اول 2004، ص 15 -17

7-Willis Harman/Howard Reingold: Die Kunst Kreativ zu sein, BASTEI LUEBBE 1984, Print in Germany Oktober 1, S.78   _Max Plank Gesellschaft (Wikipedia München

8- International Society for Knowlege Orannization ISKOUK and Erkenntnis theoretischen Schichtweisen, Wertschöpfungsnetz (Supply – Net – Managment), Wer – Was (Wertsch;pungskette) , Wikipedia

9- Emil Durkheim 1858- 1917, ; “Anomi” Die Soziale Selbstmordtötung zum paradigm empirische Soziologe.

10 – Gido Stepken: Dialektik vs. Dualistischem vs. Ambivalentem Denken. Version 2.0 August 2010.

 

پاسخی بگذارید