مانی: نوزایی فرهنگی در برابر هویت شویی اسلامی

 

تصور کنید بامداد از خواب برخاسته اید تا به سفر بروید. بلیط پرواز را با نام و نشان خود گرفته اید. در فرودگاه، پاسپورت یا شناسنامۀ خود را در دست گرفته و در رج پرواز ایستاده اید. شناسنامه را باز می کنید و ناگهان می بینید که نام، نشانی و شناسه های هویتی شما تغییر کرده و تنها فرتور یا عکس شما دست نخورده! مثلا:

نام شما شده جوبولو پتالیو یانگ

نام زادگاه شما شده: تیان یانگ در کشور ماچین

دین شما شده: فرقۀ دُم افشانیه از دین مبین خلافت اسلامی داعش

نام همسر شما هم شده: سیده تاراتونی بنت سعد ابن الهادی بغدادی

و تا پایان!

اکنون با چشمانی وق زده، و با سیمایی شگفت زده و ناباور به خود نگاه می کنید و دست می کشید به بدنتان تا دریابید خوابید یا بیدار؟، خودتان هستید یا آقای جوبولو پتالیو یانگ؟ ایرانی هستید یا اهل ماچین؟ همسرتان مهتا آریامنش است یا سیده تاراتونی بنت سعد ابن الهادی بغدادی؟ در فرودگاه هستید یا بی هوش در اتاق یک بیمارستان؟ در این دنیای «فانی» هستید یا در آن دنیای «باقی»؟ اگر همۀ شناسه های نوشته شده در پاسپورت شما دگرگون شده چرا فرتور شما دست نخورده و چرا چنین شناسنامه ای دروغین و ساختگی در دست شماست؟!

شما، زنان و مردان، هم میهنان ایرانی ام،

دقیقا چنین بلایی بر سر یکایک ما آمده است و در درازای 1400 سال، اسلام، تازیان، آخوندها و ایرانیان خودباخته توانسته اند هویت و نام و نشان ما را از شناسنامۀ ملی ما پاک کنند و نامهای عربی بر آن بنگارند. اکنون چنین نشانی هایی در شناسنامۀ همۀ ما نوشته شده:

نام: عبدالله

نام فامیل، سیدحسینی الموسوی

شهر زادگاه: خمینی شهر یا اسلامشهر

دین: شیعۀ اثنی عشری، شعبه ای از اسلام ناب محمدی.

نیایش سو (قبله): مکۀ مکرمه در عربستان سعودی 

زیارتگاه: کربلا ی معلا، نجف، سامرا،  زینبیه در سوریه، امام رضا در  صناباد (مشهد) و معصومه در قم

نام همسر: زینب زین العابدینی

اما چرا از این دستکاری شگفتی آور، در شگفت نمی شویم؟ آیا به آن خو گرفته ایم؟ آیا آن را باور کرده ایم؟ چرا این تغییرات را غیرطبیعی نمی دانیم؟ چرا از خود نمی پرسیم آیا بهوشیم یا بیهوش؟ زنده ایم یا مرده؟ خوابیم یا بیدار؟ آیا کسی با ما شوخی کرده یا نه، این واقعیت امروز ما است؟ چرا؟ براستی چرا این شناسنامۀ دروغین و ساختگی را شناسه و شناسنامۀ واقعی خود می پنداریم و برای برگرداندن هویت راستین خویش نمی کوشیم؟ آیا در درازای 14 سدۀ گذشته ذوب در ولایت فقیه و در فرهنگ تازی و در قرآن تازی شده ایم؟ آیا از بیخ ناایرانی شده ایم؟

چرا از من نمی پرسید: آقای عسگری اگر از نواده های زرتشت هستی چرا دین ات شده شیعۀ اثنی عشری؟ چرا به جای بهرام یا رستم نامت شده میرزاآقا؟ تو که از نوادگان کوروش و داریوش هستی چرا شده ای یکی از امت محمد؟ تو که در شهر آدراپانا در استان همدان زاده شده ای چرا زادگاهت شده اسدآباد (برگرفته از نام سعد ابن ابی وقاس)؟ تو که ایرانی هستی چرا در پاسپورتت نوشته اند «تابعیت: جمهوری اسلامی؟» (البته و خوشبختانه من گذرنامۀ جمهوری اسلامی ندارم) چرا به جای عکس کوروش، تصویر خمینی در برگهای پاسپورتت به صورت عکس پس زمینه چاپ شده؟ به جای این که در فرودگاهها به تو ارج نهند، چرا اینهمه زیر ورویت میکنند مبادا آهنگِ ترور یا خرابکاری داشته باشی؟ چرا بسیاری از مردم در کشورهای دیگر دنیا تو را عرب و سرزمین ات را یکی از کشورهای عربی میدانند؟ براستی چرا؟ و چرا زنده بگور شده ایم ما؟ چرا سر و پیشانی بر «سنگ لحد» نمی کوبیم بلکه این گور اسلامی و جعلی مان را بشکافیم و بیرون آییم؟ چرا فریاد نمی زنیم که « چرا در دین اسلام و هویت عربی به گورمان کرده اید؟! ما زنده ایم!»

اگر آماده شده اید که چنین فریادی برآورید، بدانید که وارد نوزایی فرهنگی شده اید! همان رنسانسی که از دهسال پیش، من هم به اندازۀ خود در بارۀ آن گفته و نوشته ام و نخستین بار نامش را هم رنسانس ایرانی گذاشته ام.

اگر از شناسنامه و هویت دروغین خود آگاه شده و در پی دگرگون کردنش هستید، بی گمان پای در سرزمین پرسنگلاخ اما پیمودنی نوزایی فرهنگی ایرانی گذاشته اید برای بازگشت به شناسه و هویت راستین خود، و نمی خواهید همچنان جزو امت عبدالله، یا حزب الله یا شهروند حکومت اسلامی، یا فدایی اسلام ناب محمدی، یا شیفتۀ خاندان علی، یا پیرو تشیع سرخ علوی و یا چشم براه بچۀ گمشدۀ پنج ساله ای بنام آقامهدی عسکری باشید!

ایرانیان گرامی،

من هم مانند شما در یک رج یا صف تازه ایستاده ام تا شناسنامه ام را تازه کنم. اما پیش از آن که در این جایگاه جای گیرم، دین اسلام را کنار گذاشتم، شیعه گری را به دور انداختم. نامم را به مانی بازگرداندم، دیگر شهروند حکومت اسلامی نیستم. کافر شدم، مفسد فی الارض شدم و در سروده ای که آن را درپایان این سخنم خواهید خواند فریاد زدم «من مسلمان نیستم، ایرانی ام!» نه ضد تازیانم و نه ضد مسلمانان. من پشت به دینی کرده ام که با آموزه های ملی ما و دستاوردهای حقوق بشری در پهنۀ جهان در تضاد است.

بنابر این قرآن را به کناری نهادم، پیشکشِ دوستدارانش باد! من گاتاهای زرتشت، شاهنامۀ فردوسی و چهارینه های خیام را کتابهای راهنمای خودم می دانم. من کوشیدم و می کوشم زبان پارسی را از واژگانی که چیستی و کیستی مرا دستکاری کرده اند بزدایم. کوشیده ام و می کوشم شجاعت و دلاوری گیو و توس و رستم را جانشین تقیۀ اسلامی کنم. کوشیده و می کوشم شهروند ایران و جهان بودن را از نیای مان کوروش و ذکریای رازی و حافظ بیاموزم. کوشیده ام و می کوشم شناسنامۀ دروغینم را بسوزانم و شناسنامۀ ایرانی بودنم را خودم بنویسم. نامم را، نشانی ام را و هویتم را خودم بازسازی و بازنگاری کنم. کوشیده ام و می کوشم بی ترس در هرجای جهان فریاد بردارم من مسلمان نیستم، ایرانی ام. من جهانیان را دوست دارم. اهل جهاد برای دین نیستم، اهل یهودستیزی، زرتشت ستیزی، ایران ستیزی و آدمکشی نیستم. من به هستی ی اینجهانی دلبسته ام و می دانم پس از مرگم جهنم و بهشتی نیست. نوشته ام تا پس از مرگم، پیکرم را بسوزانند تا چون سیاوش به تندرستی و سربلندی حتا از آتش مرگ بگذرم. اینها گامهای نخستین در راه دراز و دشوار نوزایی است. کیمیای زندگی من، پشت کردن به چیستی ی دستکاری شده و بازگشت به کیستی ی راستین خویش است. این بازگشت، بیش از آن که نگاه به گذشته داشته باشد به آینده می نگرد. من نمی خواهم به پیشاسوی سده ها برگردم، می خواهم با پشت دادن به هویت ملی و فرازهای گذشته، به آینده سفر کنم آن هم با شناسنامه ای ایرانی و اینجهانی با امضای کوروش و فردوسی، با دستینۀ گردآفرید و زال، و با نقش و نگارۀ سیمرغ در درون هربرگ از شناسنامه ام. من می خواهم با بررسی و سنجش گذشته، خود را از بازمانده های نابسامان نیاکانمان بپالایم، فرازهای بسامانشان را بازشناسم و زنده گردانم و با دانش، راستمایگی و بی پروایی شانه به شانۀ شهروندان پیشرفتۀ جهان گام در سفر به آینده بگذارم. می خواهم درختی بشوم با ریشه هایی تندرست و نپوسیده، که شاخه ها و میوه هایی نیکو در آینده داشته باشم.

شما روشن اندیشان و روشنگرانِ هم میهنم

در کاروان راه پیمایی دشوار و دراززمان شما به سوی پهنانورد نوزایی فرهنگی همراه شما هستم و می کوشم از پا نیفتم و به ازپا افتادگان یاری رسانم تا به سرمنزل سیمرغ برسیم. شما سویه و فرجام این راه نوردی را به درستی یافته اید. رژۀ میهن دوستانۀ شما نواندیشان پرطنین و خوشاهنگ باد! این هم سروده ای از من که سالها پیش آن را نوشته ام. پیشکش به یکایک همراهان در کاروان دگرگشت یا نوزایی ایرانی:

(میرزاآقا عسگری مانی. نوشته شده در 13 آگست 2014)

 من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام

من مسلمان نیستم، آزاده‌ام  –  پیرو خیام، اهل باده‌ام

عاشق آزادی‌ام، اهل خِرد –     درگریز ازسجده و سجاده‌ام.

 

اهل ایمان نیستم، اهل دلم –   اهل شعرم، اهل شور و شادی‌ام

مرتدم من، کافرم، گبرم ولی –   کوروش و زرتشت را من زاده‌ام.

 

من خطا هم داشتم، هرگاه که –  گوهر سیمرغی‌‌ام را باختم

پیشکارِ دشمنان خود شدم؛ – سر به مُهر اهرمن بگذاشتم!

 

من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام –  خاکی‌ام، افتاده‌ام، اینجائی‌ام،

پا بپای مردمان این جهان –   بذر آیین بشر افشانده‌ام.

 

گرچه درمتن بیابان زیستم-   سرو آزادم، مسلمان نیستم

سایه‌ام را برمسلمان و یهود –  برسر ترسائیان گسترده‌ام.

 

من مسلمان نیستم چون هیچگاه- پایه‌ی «کافرکُشی» ننهاده‌ام

سفره‌ام را گرچه درویشانه است-  پیشِ همنوعان خود گسترده‌ام.

 

گرچه در پیکار با اهریمنان-  بارها افتاده یا اِستاده‌ام

لیک چون بابک، نیای پُردلم-  عاشقانه جان شیرین داده‌ام.

 

من مسلمان نیستم، دانشورم-  زاده‌ی گردآفریدِ دلبرم

گرچه افتادم من از اسب جهان-  از شعور و اصل خود نفتاده‌ام

 

گوهر ایرانی و اسلام؟ نه!-  من به اهریمن مگر تن داده‌ام؟!

گرچه نامم را «مسلمان» هِشته‌اند-  نه مسلمان، نه مسلمان‌زاده‌ام!َ

سروده شده در خردادماه 2012


 

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s