مانی: روشنفکران و حقیقت

من سیاستمدار نیستم، یک شاعرم. یک سرباز حقیقت. برای چه باید تقیه کنم و دروغ بگویم؟ برای چه باید همروند باعوام الناس ورژیم برآمده ازآن ها بیندیشم؟ چراباید اندیشه ای دیگر داشته باشم اما چیزدیگری بگویم که خلاف دریافت های من از«حقیقت» است؟ ۱۴۰۰ سال است هرگاه یک شاعر، فیلسوف، اندیشمند یا سخن شناس آمده تا نشتری بر تفکر واپس مانده ی دینی بزند؛ حتی به اصطلاح«روشنفکران» به او انگ «کافر، مرتد و تندرو» زده اند. به او گفته و می گویند «به باورتوده ها توهین نکن!» اما هرگاه که پیشوایان دین و خرافه، دانشمندان، اندیشه ورزان و روشنگران را به صلابه می کشند وعوام الناس تماشاگرِ این صحنه های فجیع هستند-، کمتر کسی به جنایت کاران می گوید: «رعایت کنید! بگذارید اندیشه ی دیگری هم درکنار اندیشه ی شما بشکفد. به جای این که با شمشیر با او روبه رو شوید؛ اندیشه در برابر اندیشه اش بگذارید. سخن اش را به پرخاش و انتقاد بگیرید، بسنجید و بررسی کنید اما او را نکشید!» به ما توصیه می کنند خفه شویم. به آن ها توصیه نمی کنند تا شمشیرشان را غلاف کنند. در نوشتارهای این کتاب، بی پروا و بی پرده با شما در زمینه ی ساختارهای رو به زوال فرهنگی، ادبی، اجتماعی و دینی. سخن می گویم.
«فرازی از پیشگفتار کتاب روشنفکران و حقیقت»

پاسخی بگذارید